یکشنبه, 23 مهر 1396 ساعت 06:23

علم اقتصاد در شصت سال گذشته از دنیای واقعی فاصله گرفته است

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

فاطمه مقدم-مصطفی کمالی

عصراقتصاد: نشست اخیر موسسه دین و اقتصاد به بررسی جایزه نوبل اقتصاد ۲۰۱۷ که به ریچارد تالر رسید، پرداخت. این نشست با حضور فرشاد مومنی عضو هیات علمی گروه اقتصاد دانشگاه علامه طباطبایی، محمدقلی یوسفی عضو هیات علمی گروه اقتصاد دانشگاه علامه طباطبایی و بهنام شهائی پژوهشگر روانشناسی اقتصادی برگزار شد.

فرشاد مومنی در ابتدای نشست گفت: باوجود اینکه موضوع جلسه هفته گذشته درباره اقتصاد رفتاری بود و جناب آقای دکتر احمد میدری و جناب آقای داوود میدری نکات ارزشمندی را درباره حیطه های این کارآمدی و ویژگیهای و اصول تحلیلی اقتصاد رفتاری مطرح کرده بودند ما در این جلسه بعد از توصیه هایی که بعد از جلسه آقای داوود میدری درخصوص ضرورت توجه هرچه بیشتر به این حیطه فکری، کمیته اهدای جایزه نوبل با داوود میدری هم نظر بودند، فکر کردیم شاید مناسبت داشته باشد که به اعتبار این واقعه بسیار مهم نگرشی تکلمیلی نسبت به آنچه که درجلسه قبل مطرح شده بود را با دوستان درمیان بگذاریم و به امید اینکه از دل این بحثها خطوط راهگشایی هم برای فهم بهتر اوضاع کنونی ایران پیدا کنیم و هم راههای  کم هزینه تر برای انبوه چالشهایی اقتصاد سیاسی ایران با آن روبرو هست را پیدا کنیم.

به عنوان مقدمه ای برای ورود به بحث در این زمینه، چند نکته را عرض میکنم و اشاره هایی به حوزه های ایران خواهم داشت و بعد دعوت میکنم از دوستان عزیزی که پذیرفته اند ، بحث اصلی جلسه را ارائه کنند.

نکته اصلی این است که ماموریت اصلی اقتصاد رفتاری مانند هر کوشش نظری دیگری که با هر اسلوب فکری ویژه ارائه میشود این است که اقتصاد رفتاری تلاش می کند تصویر هرچه واقع گرایانه تر از فرآیند تصمیم گیری و تخصیص منابع ارائه کند. دراینجا نکته  بسیار مهمی که باید ملاحظات روش شناختی جایگاه بایسته ای در زمینه پژوهش علم اقتصاد در ایران ندارد ما با طیف گسترده ای از کاستی ها و محدودیت ها و حتی برداشتها و سوءتفاهم ها مواجه میشویم. در اینجا شاید نکته، تذکر این مسئله است که ما به اقتصاد رفتاری هم مانند اقتصاد بوروکراسیک یا اقتصاد نهادگرا به مثابه یک تئوری نگاه میکنیم نه ایدئولوژی. بنابراین در قالب یک رویکرد نظری باید به همان اندازه که از ظرفیتها و توانایی های آن آگاه می شویم از برخورد مطلق انگارانه به یک تئوری هم برحذر باشیم.

هسته اصلی اقتصاد رفتاری این است که جنبه روانشناختی را به صورت موکد به تحلیلهای اقتصادی اضافه میکند اما مانند هر کوشش نظری هدفش این است که هم پیش بینی های دقیق تر و هم توصیه های سیاستی راهگشاتر را ارائه کند. بنابراین باوجود همه دستاوردهای مثبت وفوق العاده که رفتارگرایان در حیطه معرفت اقتصادی داشته اند ما باید حواسمان باشد که در این حیطه نظری هم برخورد غلوآمیز نداشته باشیم.

بطور مشخص میخواهم عرض کنم که در بین بالغ بر 70 رویکرد نظری متفاوتی که تلاش کردند ماجرای سقوط رژیم پهلوی در ایران را به عنوان پدیده ای که برای خیلیها غافلگیرکننده بوده صورتبندی نظری کنند مثل  شخصیتی در اسپانیای مازیلوسیت هم پیدا شد که این پدیده را از زوایه ویژگیهای روانشناختی محمدرضا پهلوی صورتبندی کرد. و آنچه که او میگوید مثالی از جنبه های صحیح و کارآمدی که دیگران گفته اند اضافه کند نه اینکه یک متغیر را مطرح کنیم و نقش و عمل وجوه دیگر نادیده بگیریم.

چیزی که این مسئله را برای ایران بسیار حائز اهمیت میکند این است که ما به اعتبار همان تنگناهای روش شناختی که در نظرهای رسمی پژوهشهای اقتصاد داریم مشاهده میکنیم که حتی در سطوح بالای تصمیم گیری کشور به این مسئله توجه نمیشود که ما وقتی از لفظ مشترک اقتصاد استفاده میکنیم یعنی درواقع سه دیسیپلین متفاوت یعنی سطوح خرد تحلیل اقتصادی، سطوح کلان تحلیل اقتصادی و سطوح توسعه ای تحلیل اقتصادی صحبت میکنیم و گاهی تداخل تلقی ها با یکدیگر باعث سوءبرداشتها، سوء تفاهم ها و سوءسیاستگذاری ها میشود. فرض بفرمایید وقتی با شوک درمانی درباره حامل های انرژی مخالفت میکردیم مطلقا بحثمان این نبود که ابزار قیمت برای تغییر هدفگذاری شده مطلقا موضوعیت ندارد بحث این بود که در یک ساختار توسعه نیافته دستکاری قیمت آخرین از یک مجموعه اقدامات باید باشد. و اگر اولین حلقه قرار بگیرد ماجرا فقط این نیست که اهداف انتزاعی برآورده نمیشود بحث بر سر این است که فاجعه های بزرگ انسانی، اجتماعی و محیط زیستی را هم پدید می آورد. از آنجا که ایران یک ساخت توسعه نیافته و رانتی است ما با تولد رتبه ای مسائل سطح توسعه و کلان به ابزارهای سطح خرد روبرو هستیمم و باید به این نکته توجه شود.

تا اینجایی که به بحث اقتصاد رفتاری و کارآمدی های آن برای یک ساخت توسعه نیافته مربوط میشود میتوان از زوایای مختلفی در این زمینه بحث کنیم مثلا یکی از کلیدهای اصلی دقتهای رفتارگرایان این است که به بحث کارآیی و اثربخشی منابع انسانی تخصیص با حساسیت بالایی برخورد میکنند وقتی ما از زوایه تحولات ایران نگاه کنیم میبینیم که اضافه کردن ملاحظات مربوط به دستاوردهای اقتصاد رفتاری میتواند خیلی کمک کند به اینکه پدیده های بسیار حیرت انگیز در کشور اتفاق افتاده است را بهتر تحلیل کنیم.

آقای مهندس محمد بحرینیان که یک مرکز تحقیقاتی در اتاق مشهد تدارک دیده اند و گزارشهای بسیار ارزشمندی به سطح کارشناسی کشور عرضه میکنند در مطالعه ای که اخیرا صورت داده اند توضیح داده اند که در سالهای 1338 تا 1394 به قیمتهای جاری، دریافتهای ارزی ایران چیزی حدود 1686میلیارد دلار بوده است نکته مهم این است که چیزی حدود 5/80 درصد کل این مبلغ به دوره 1369 به بعد تعلق دارد. یعنی دوره ای که اقتصاد ایران خواسته است مسائل خودش را از طریق بنیادگرایی بازار  و در کادر تغییر ساختاری به اجرا درآورد.

سوال این است که تخصیص این حجم از منابع چه دستاوردی برای ایران داشته است. چند وقت پیش بانک جهانی گزارشی را منتشر کرده از سری زمانی 50 ساله در بازه زمانی 1965 تا سال 2014. و توضیح داده است، در حالیکه اندازه اقتصاد ایران 6/6 برآورد شده اندازه اقتصادی مالزی بیش از 20 برابر و اندازه اقتصاد کره جنوبی بیش از 34 برابر شده است. این سوال بسیار حیاتی است که چرا کارنامه ها تا این حد متفاوت است.

در اینجا نکته های ظریف روش شناختی را هم ارائه خواهم کرد که واقعا این اندازه 6/6 چه مقدار مربوط به نفت و خام فروشی است . یا اینکه اگر ما منابع تجدیدناپذیر را فروختیم آیا میتوان نام آنرا تولید بگذاریم یا جز عرضه های GDP محسوب کنیم؟ حداقل در دانش توسعه این ذخیره بالای 50 ساله است که میگوید براساس منطق رفتاری از جیب خوردن را نمیتوان تولید محسوب کرد.  ولی بحث بر سر این است که حتی باوجود اینکه ایران این مشکلات را دارد که سهم خام فروشی را تولید محسوب میکند .

در اقتصاد سیاسی رانتی ما دائما به خاطر عدم شفافیت و برخورد سهل انگارانه و شعاری درباره مشارکت مردم در سرنوشت خود مدام شاهدیم که هزینه‌های هماهنگی به طرز فاجعه آمیزی افزایش می‌یابد. ما در چنین شرایطی می‌توانیم از دستاوردهای اقتصاد رفتاری استفاده کنیم که از میزان انبوه ناهماهنگی‌های نهادی و ساختاری کاسته شود.

کلید بحث همه رویکردهای نظری جدید که به دستاوردهای خارق العاده‌ای منجر شده است این است که رویکرد بین رشته‌ای برای تحلیل مسائل مهم هستند، به ویژه برای اقتصادهای توسعه نیافته.

در ادامه این نشست دکتر بهنام شهائی گفت: بحث اقتصاد رفتاری را من شروع میکنم با اسلایدی از پرده دوم نمایش نامه هملت اثرشکسپیر، کتاب کج رفتاری ترجمه ریچارد تالر باعث شد که در کارمان مصمم تر شویم. چند وقت پیش بود که دنبال این بودم که سیاستگذاری هایی که انجام میشود با چه رویکردی باشد. ما میخواهیم افرادی را از کاری برحذر بداریم یا به کاری تحریک کنیم. یاد کتاب زر، زور و اندرز افتادم. اینکه افراد را با زر به کاری تطمیع کنیم گاهی با تنبیه و جریمه است و گاهی با اندرز است میخواهیم نصیحتی بدهیم مثلا مصرف بنزین با این رویه باشد به پایان خواهد رسید. دنبال این موضع بودیم که در رشته خودمان سیاستهای عموم"Public Policy"  به این صورت است که در همه سیاستگذاری های جدید همه این رویکردها جدای از اندرز میتوان سیاستهایی را وضع کرد که مردم را به سمتی هدایت کنیم یا از کاری برحذر داشت. اقتصاد رفتاری یکی از این رویکردهاست. حال اقتصاد رفتاری چیست؟

قبل از تعریف اقتصاد رقتاری دو انسان را در نظر میگیریم که شکسپیر چه تعریفی از آن دارد؟ ببین بشر عجب شاهکاری است در عقل و دانش چقدر شریف در قوه و استعداد چگونه بی پایان در پیکر رفتار چه بسیار شکیل و اعجاب انگیز در عمل چگونه همانند فرشتگان در فهم و ادراک تا چه پایه نزدیک به خدایان است گل سرسبد عالم حقیقت است اشرف مخلوقات است. این تعریف باعث شد که رشته اقتصاد شکل بگیرد. اصلا اقتصاددانان تصویری که از انسان برای خودشان تصور می کنند همین است. البته اقتصاد سنتی را عرض میکنم.

فرض کنید انسان چنین موجودی است و خصایص حیوانی اصلا در خودش ندارد. و همیشه میتواند وسوسه های خودش را کنترل کند در اقتصاد چنین انسانی را تصور میکنیم. و براساس اینها مدلهایمان را تعریف میکنیم. اگر اینها وجود نداشته باشد نمیتوان مدل بهینه اقتصاد داد. پس باید این فرضیات را درباره انسانها تعریف کنیم و چنین تصویری از انسان برای خودمان یدک بکشیم و بعد سراغ مدلهای اقتصادی برای مصرف و درآمد رفت.

این تصویر را "اکونومیک من" نامگذاری می کنیم. ریچارد تالر درکتابش میگوید "انسانهای اقتصادی" همانهایی که دکتری اقتصاد دارند کسانی که همه چیز را دو دوتا چهارتا میبینند. کسانی که خیلی محاسبه گر هستند. همانهایی که حرف دکارت هستند: "می اندیشم پس هستم" افلاطون میگوید که روح انسان یک بعد عقلایی دارد و یک اسب سرکش. وظیفه هرکدام از این ها چیست. اسب سرکش هیجانات است. چون انسان چنین موجود عقلایی است در نتیجه میتوانیم برای او تجویزی درحالت بهینه بدهیم. کاری که ساموئل سون کرد. اما "تالر" ترجیح میدهد بجای این آدم فضایی تصویر دیگری از انسان ارائه کند و نام آنرا "یوهانس" میگذارد انسانهای اکون نه اقتصاددان یا آدمهای اقتصادی نه بلکه انسان عادی انسانی که روی زمین است.  انسانی که وسوسه میشود و اطلاعات را فراموش میکند انسانی که برحسب اطلاعات اولیه انتخاب میکند. انسانی که هنگام قضاوت فراموش میکند که برخی چیزها را لحاظ کند. انسانی که امروز را به فردا ترجیح میدهد. میگوید صد تومن الان بدهم یا صدو پنجاه تومن هفته دیگه میگوید الان هشتاد تومان بده. انسانی که جریمه هایش را دیرتر پرداخت میکند اما پای بردن که پیش می آید میگوید همین امروز. اما وقتی جریمه بخواهد پرداخت کند میگوید هرچقدر دیرتر پرداخت کنم بهتر است. این تصویری از انسان عادی است. "تالر" در کتاب کج رفتاری، توصیفی که از انسان ارائه میدهند این است که انسانهای عادی کارهایی انجام میدهند که با تجویزاتی که در قلب اقتصاد نظری وجود دارد جور نیست. ما میگوییم انسانها در اقتصاد هزینه فایده انجام میدهند و به هزینه فرصت نگاه میکنند و کاری که بخواهد انجام دهد را بررسی میکند که با این زمان با این پول کار دیگری میتوانستم انجام بدهم. هزینه فایده اینهمه تحلیل برای من چیست؟ اما برای اینکه اقتصاد رفتار شکل بگیرد باید این تعاریف را کنار بگذاریم. اگر انسانهای اقتصادی را میپذیرفتیم دیگر نیازی به اقتصاد رفتاری نبود. پس باید یک مفهوم سازی جدید از انسان ارائه میدادیم. و اسم آنرا "هیومنس" بگذاریم.

شاید کسانی که فیلم پیشتازان فضا را دیده باشند بخاطر بیاورند که دوتا موجود داشتیم به اسم "اسپاگ" و "کاپیتان گری" اسپاگ موجودی بود محاسبه گر، نصف انسان و نصف ماشین. درهرچیزی که تعریف میشد دنبال محاسبات بود. دنبال این بود که یکطوری راه حل بهینه " Optimum Solution" را برای ما پیدا کند. که با این پول چکار میشود کرد. برای این بهترین راه حل چیست. اما در همان سفینه فردی به اسم کاپیتان گری هم وجود داشت که تصمیمات را براساس اطلاعات اولیه و تجربیات قبلی میگرفت. ما تجربیات زنده مان را بیش از آمار و ارقام قبول داریم. پس ما باید یک انسان جدید تعریف کنیم که زمینی است و اقتصاد نمیداند و اسیر وسوسه میشود. اینکه امروز چه میخورد تابع این است که دیروز چه خورده. اینکه امروز پولی پرداخت کند تابع این است که چند دقیقه پیش جریمه شده یا نه. آیا هفته پیش برایش اتفاقی رخ داده یا اینکه اگر پولی گرفته باشد شاید هفته دیگر رفتار دیگری داشته باشد. و اینکه چگونه مصرف کنم تابع لحظه است.

آیا اقتصاد رفتاری به این معنی است که باید اقتصاد متعارف را باید کنار بگذاریم. یعنی باید انسانهای اقتصادی را کنار بگذاریم. آیا از فردا باید با همین انسانهای عادی و زمینی سیر کنیم یا مدلهای اقتصاد متعارف بدرد نمیخورد. تالر در کتاب خود مدعی است که اقتصاد رفتاری به این معنی نیست که ما نظریات اقتصاد متعارف را کنار بگذاریم. زمانی که با افراد متخصص سروکار داریم همچنان مدلهای اقتصاد سنتی برای ما کارآمد است یعنی همچنان مسئله ساده باشد و مردم همان دکترهای اقتصاد باشند.

اما تالر از دانشگاه شیکاگو و برنده جایزه نوبل اقتصاد میگوید من خودم، همکارانم، دوستانم و خیلی از اقتصاددانان را میشناسم که اینگونه رفتار میکنیم. خود ماهم با اینکه اقتصاددان هستیم دست به رفتارهایی میزنیم که واقعا با تعاریف اقتصاد جور درنمی آید. چیزی بخریم یا بفروشیم یا پس انداز کنیم یا رژیمی بگیریم. رفتارهایی از ما سر میزند که با تعاریف خیلی جور نیست.

ما با این آدمهایی سروکار داریم که نمیتوانند محاسبه کنند نمیتوانند چیزی را بخاطر بیاورند. یه مثالی اینکه شما دو جسم را کنار هم بگذارید دوتا قهوه را درنظر بگیرید که کاملا هم اندازه هستند. حالا یکی را پنج هزار تومن بنویسید و خط بزنید و زیرش بنویسید چهارهزار تومن. و ببینید که مردم کدام یکی را میخرند. و اگر دلیل خرید را از مردم بپرسید احتمالا میگویند آن هزار تومن یک کاری میکند.

انسانها از خریدشان به دنبال مطلوبیت های مبادله ای هستند یا سوای مطلوبیت تملک و مازاد که انسان دوست دارد جنسی که دوست دارد را بدست بیاورد. درکنار این میخواهد از خرید یک مطلوبیت مبادله ای هم بدست بیاورد.

همانطور که دکتر مومنی هم اشاره کردند اقتصاد رفتاری بدنبال این است که اندکی به مدلهای اقتصاد "واقعگرایی" را تزریق کند. خیلی انسانها را بالا فرض کردیم فکر کردیم میتوانند برای خودشان پس انداز کنند و میتوانند در برابر وسوسه ها خودشان را کنترل کنند.

اقتصاد رفتاری تلفیقی از روانشناسی و اقتصاد است. یعنی برای باید روانشناسی انسانها را بدانیم. انسانها چگونه تصمیم میگیرند. چگونه قضاوت میکنند چگونه از بین گزینه ها دست به انتخاب میزنند. چگونه مصرف امروز و فردایشان را کنترل میکنند. اقتصاد برای ما راه حل پیدا میکند و میگوید باید کاری کنی که تا سی روز طول بکشه ولی انسان اسیر وسوسه ها میشود.

میخواهیم در مدلهای اقتصادی جایگاهی برای انسانهای عادی فرض کنیم این کلمه میشود اقتصاد رفتاری. انسانهای عادی هستند که برایشان محاسبات و قضاوت اندکی سخت است و توانایی شناختی از خودشان ندارند.

 اگر به سابقه تاریخی اقتصاد نگاه کنیم به سال 1978 بازمیگردد که هربرت سایمون جایزه نوبل را نصیب خودش کرد. سایمون در دانشگاه کارنگی ملون "Carnegie Mellon University" نظریه ای داد گفت: اقتصاددانها انسان را عقلانی فرض میکنند و اینطور تصور میکنند که انسانها از همه چیز خبر دارند. و همه چیز را محاسبه می کنند. گزینه ها را کنار هم میگذارند و براساس این گزینه ها دست به انتخاب میزنند. اما سایمون میگوید انسانها عقلانیت کافی ندارند.

در اقتصاد رفتاری چهار جایگزین برای اقتصاد سنتی داریم. نظریه مطلوبیت مورد انتظار را داریم که جایگزین نظريه دورنما    "prospect theory"دانيل کاهنمن که برنده جایزه نوبل  سال 2002 اقتصاد است و تنها روانشناسی است که برنده جایزه نوبل اقتصاد شده است. نظریه ساموئلسون که برحسب اینکه یک چیزی را چه زمانی مصرف کنیم که هرچه دیرتر باشد ما رضایت کمتری خواهیم داشت. امروز یا هفته دیگر، چه مرحله ای از مسابقه، هرچه قدر دیرتر شود انسانها مطلوبیت کمتری از آن پدیده خواهند داشت.

محدودیت شخصی: اقتصاد علمی است که محدودیت  شخصی را معادل عقلانیت میداند. اگر کسی عقلانیت دارد یعنی به فکر منافع خودش است. نباید ترجیحات اجتماعی داشته باشد. نباید خودتان را کاملا رایگان در اختیار دیگران قرار دهید. نباید به فکر این باشید که آیا دیگران ناراحت میشوند یا نه. امروز برف می آید فردا پارو گران میشود اقتصاددانها میگویند درست است و باید گران شود. کالایم را باید به بالاترین قیمت بفروشم. کمااینکه نظریه مصرف کننده این است که وقتی مشتری ندارد تخفیف بدهد.

اقتصاد درست میگوید ما محدودیت منابع داریم و اصلی که زیربناست ایجاب میکند که به فکر منافع خودت باشی. ولی مردم میگویند بی انصاف. در روزهای بارانی تاکسی ها گرانترند و اگر از اقتصاددانها بپرسید میگویند هزینه ها اگر بالا رفته باشد و وقتی تقاضا وجود دارد پس باید گرانتر فروش برود. اما ثابت شده که انسانها ترجیحات اجتماعی دارند. و بعضا منافع خود را زیرپا میگذارند. حتی گاهی برای اینکه دیگران را تنبیه کند به خودش ضرر میزند.

و بحث یادگیری و تکامل را هم که در نظریه بازی رفتاری مطرح است در آینده مورد بررسی قرار میدهیم. چرا که تعادل در بازار وجود ندارد و بحث تکامل هست و یادگیری که انسانها رفتارهایشان را تغییر میدهند منتهی یاد میگیرد یعنی یکبار که خطا کند یاد میگیرد که این یادگیری نیست.

اگر مقاله جایزه نوبل را این هفته دوشنبه منتشر شد را دیده باشید آقای تالر سهم یاری که درنظر گرفتند چهار قسمت بود یکی اینکه نوشته بودند که رفتار آدمها از حالت عقلایی فاصله میگیرد. مسئله خویشتنداری دومین مورد بوده تالر برخلاف سایر اقتصادانان مثل ساموئلسون ، ثابت میکند که انسانها خودکنترلی ندارند و نمیتوانند خودشان را مقید کنند مثلا پس انداز یا رژیم غذایی داشته باشند تالر براساس مفهوم سازی و مشاهدات میدانی که داشت ثابت کرد ما مسئله خودکنترلی داریم و نمیتوانیم برای انسانها قائل شویم که میتوانند در شرایط سخت رفتارشان را تعدیل کنند. تلنگر "Nudge" برچه اساسی باید زد؟ وقتی انسان را انسان معمولی بدانیم میتوانیم تلگنر بزنیم. وقتی انسان را کارکشته و متخصص اقتصاد بدانید دیگر لازم نیست به او تلنگر بزنیم. ولی برای انسانهایی که خودکنترلی ندارند میشود تلنگر زد.

و آخرین بحث که خیلی من نمیتوانم درباره آن صحبت کنم بحث ناکارآمدی بازارهای مالی است. فاما، هنسن و شیلر سه اقتصاددان آمریکایی برنده نوبل اقتصاد 2013 نشان دادند که بازار درست است قیمتها درست است و هر کالایی به بالاترین قیمت خودش میرسد و فروخته میشود و اگر چند نفر کج رفتاری کنند و بازار را به هم بریزند یا مافیای بازار بازهم دست نامرئی بازار طوری رفتار میکند که دوباره قیمتها به حالت عادی برگردند اینکه انسانها سهام ها را به دقت انتخاب میکنند و شرکتها به قیمت اصلی بفروش میرسند اینها بحثی است مالی رفتاری "Behavior Finance" هم یکی از زمینه هایی است که تالر را میتوان پدر این نظریه ها درنظر گرفت. هرچند به قول خودش که میگوید من آدم تنبلی هستم و واقعا هم تنبل است. میگوید من تنها نبودم اگر اقتصاد متعارف نبود اگر ساموئل نبود شاید اقتصاد رفتاری هم نبود. تالر حتی ثابت میکند که آدام اسمیت از پدران اقتصاد رفتاری است. اقتصاددان های اولیه خودشان پایه گذاران اقتصاد رفتاری هستند. اما وقتی ریاضیات به قاموس اقتصاد وارد شد ما از انسانهای زمینی فاصله گرفتیم و به سمت اسپاگ و فضا و اینطور چیزها. در ریاضی میتوانیم انسانها را طور دیگر فرض کنیم اما اقتصاددانهای اولیه خودشان برپایه اقتصاد رفتاری بودند.

بحث مالکیت یکی از مباحثی است که تالر به آن پرداخته است. اینکه کسی فکر میکند ماشین یا خانه اش بیشتر می ارزد در حالیکه ارزش واقعی را بازار تعیین میکند. حس مالکیت باعث میشود که با سختیهای آن کالا کنار بیاییم برای همین است که در خرید میگویند امتحان کن بپوش. زیرا هنگام امتحان آن حس مالکیت در انسان ایجاد میشود. همین اثر مالکیت چگونه هزینه از دست رفت "Sunk Cost" را توجیه میکند. این کلمه ادعای خود تالر است که میگوید ما بخاطر اینکه از زیان میترسیم جنسی که داریم پیش خودمان نگه میداریم.

در حسابداری ذهنی میگوید که انسانها با پول یک مدل رفتار نمیکنند. انسانها چه فکری درباره پول دارند. آیا پول پول است؟ آیا میشود پول مربوط به یک آیتم را برای آیتم دیگری خرج کرد؟ به این کار اصل تعویض پذیری میگویند کلاه به کلاه کردن. این پول را برای جای دیگری استفاده کنند. اقتصاد میگوید پول در جایی باید باشد که بیشترین سود را داشته باشد. نکته دیگر این است آیا برای انسانها فرق میکند که هزینه ای را از جیب بدهند. آیا در اینجا اضافه بها یا تخفیف فرقی دارد. چیزی که از جیب خرج میکنیم درد بیشتری دارد یا هزینه فرصتی که از دست میدهیم؟ چرا مردم به سهام عدالت پول نمیگن. در این دنیای اقتصاد چیزهایی وجود دارد که باید به آن توجه کنیم از نظر اقتصاددانها عوامل انگار بی ربط هستند ولی باید باور کنیم. اثر مالکیت یک سهم یاری است. پولی که ما خودمان داریم با پولی که دولت میدهد فرق دارد؟ اقتصاد رفتاری میگوید پول پول نیست انسانها با پول بادآورده طور دیگری رفتار میکنند. سیاستگذاریش همین می شود که سود سهام دادن به انسانها اشتباه است. یه پولی دارم که بخشی از آنرا به همسرم دادم و همسرم بخشی از آن را پس میدهد و این پول را من راحتتر خرج میکنم. اینجاست که باید گفته شود پول پول است و باید درست هزینه شود.

آیا ما میتوانیم در گزینه های دم دست آدمها دستکاری کنیم که بهتر تصمیم بگیرند. مثلا در کتاب دوگانگی انتخاب گفته شده که هرچه تعداد انتخابها بیشتر باشد بهتر است. اما پارادوکس آن اسارت آدمهاست. آزمایش معروفی که 6 توت فرنگی باشد مربای توت فرنگی باشد. و ازمردم بخواهید که تست کنند و هرکس خواست خرید کند. از صدنفری که تست میکنند سی درصد خرید میکنند. حال اگر گزینه ها را زیاد کنیم مثلا 24 نوع باشد توقع این است که تعداد بیشتری خرید کنند اما این اتفاق رخ نمیدهد. اما معمولا یک درصد خرید میکنند چرا؟ مربای 14 با مربای 21 چه فرقی داشت. و از خرید منصرف میشود.

در مخمصه زندانی یا بازی دیکتاتور اینطور است که شما باید صدتومن به شما میدهم با کنار دستی مشارکت کنید. در بازی همکاری و اولتیماتوم به شما یه مبلغی داده میشود که با نفر مقابلت تقسیم کنی به شرطی مبلغ برای هردو شما که نفر مقابل شما این مبلغ را بپذیرد. تحقیقات ثابت کرده در این ده هزار تومن اگر بخواهیم بین آدمها پخش کنیم اقتصاد میگوید که شما باید نه تومن برای خودت برداری و ده تومن به او بدهی. که اگر او قبول نکند صفر میشویم. کدام قاعده میگوید چطور تقسیم کنیم عقلانیت ما. اما آزمونها ثابت کرده بیشترین عددی که آدمها میگویند پنج پنج یا شش چهار است. چرا؟ اول اینکه میگویند ممکن است طرف مقابل بگوید بی انصاف. طرف مقابل هم نباید اینطور قضاوت کند چون باید بگوید کاچی به از هیچی. اما میگوید اراضیم  به خودم هزارتومن ضرر بزنم اما نه تومن به تو نرسه. آدمها ترجیحات اجتماعی دارند.

در کتاب تالر یادداشتی کردم که خط فکری اقتصاد رفتاری از این هفت یا هشت کلمه ساخته میشود. اینکه انسانها پیشرفتهایی دارند و باورهایی دارند و ترجیحاتشان مشخص است و دستخوش تغییر نمیشود. نظریه انسانهای عقلانی اینرا از ما میخواهد. اما اگر این را رد کنیم به حرف سایمون میرسیم که انسانها عقلانیت محدود دارند. تصمیمات انسانها نه براساس عقلانیت کامل که حداقل رضایت را برای خودمان درنظر میگیریم.

حال که انسانها عقلانیت نسبی دارند میرسیم به سال 1974 که نظریه چشمداشت سال 1979خارج میشود و دنیل کانمن سراغ میانبرها میرود. انسانها چون عقلانیت نسبی دارند در تصمیم گیری ها از میانبرها استفاده میکنند. مثلا به مشاور اکتفا میکنند. کتابفروشها برای اینکه به آدمها کمک کنند مینویسند "Best seller" در کتاب معروف رابرت بی سیالدینی شش اصل که میگوید بخواهیم کسی را از کاری منع کنیم باید بگوییم چند نفر آنکار را انجام می دهند و چند نفر انجام نمیدهند. مثلا برای پرداخت معوقات اس ام اس میزنند که 80 درصد پرداخت کرده اند شما جز 20 درصد هستید. این یادآوری یک نوع میانبر است. وقتی یک عددی را میگویید انسانها دور آن لنگر میکنند برای همین در مذاکرات عدد اول لنگر میکند. انسانها در تصمیم گیری ها خطا میکنند و دچار خطا میشوند و این میانبرها بعضا جواب میدهد. اما انسانها را به سمت خطاهای قابل پیش بینی میبرد. از طرفی انسانها ترجیحات اجتماعی هم دارند و خودکنترلی هم ندارند سوال اینجاست که این موجودی که با آن سروکار داریم آیا آزاد گذاشتن این انسان درست است؟ آیا باید اجازه بدهیم که بازار برایش تصمیم بگیرد؟ دستکشهای آهنی تالر را بخوانید که بدانید چگونه با کسانی که به اقتصاد رفتاری نقد دارد برخورد کنید.

انسانها را نباید آزاد گذاشت لیبرتا یا پترنالیسم آقا بالاسری. یعنی از من گفتن بود حال خودت میدانی. اما بحث است که آیا کسی که میخواهد در حق مردم قیم مآبی کند مثل دولت یا کارخانه آیا از سر بدطینتی است یا از سر خیرخواهی. شما در شیکاگو بگویید پترنالیسم گردنتان را میزنند و به مرتد اقتصاد معروف است. میپرسیم میتوان در حق مردم پترنالیسم انجام داد؟ میگوید بله زیرا تعریفی که ما میدهیم فرق میکند. به شرطی آزادیخواهانه است که رادست مردم را نبندد و زور و منع نباشد. کتاب تلنگر "nudge" را نگاه کنیم فیل بچه هایش را به سمت آب هدایت میکند. ما میگوییم حیوانات بچه هایشان را "nudge" میکنند پس نمی توان انسانها را به اعتقاد اقتصاددان های سنتی اکتفا کنیم و رها کنیم. تلنگر زدن باید با معماری انتخاب باشد. سیاست اهدای عضو این است که انسانها ثبت نام میکنند و کارتی برایشان می آید. یک شرکتی برای کارمندانشان به خانواده کسی که فوت میکردند پولی جمع میکردند و اهدا میکردند. حالا اینها را برعکس کنیم یعنی بگوییم مردم بجای اینکه برای اهدای عضو ثبت نام کنند کسانی که نمیخواهند انصراف بدهند. در شرکتهای اینترنتی اس ام اس میدهند که ما خودمان شما را شارژ میکنیم.

بحث را اینطور به پایان میبریم که میتوان با ارائه اطلاعات و با یادآوری کردن میتوان به انسانها تلنگر زد و آنها را هدایت کرد. و ما بیشتر به بخش سیاستگذاری اقتصاد رفتاری علاقه مند هستیم و امیداست که بتوان در سطح سیاستگذاری از آن بهره برد. و باید گفت که تالر لیاقت این جایزه را داشت. و گفت که یک میلیون دلار پول گرفتم و سعی میکنم آنرا مانند یک اقتصاددان مصرف کنم.

دکتر قلی یوسفی در ادامه جایزه نوبل ریجارد تالر گفت: مشکلات علم اقتصاد پدیده جدیدی نیست سالهاست که مطرح شده اما بدلیل اینکه علم اقتصاد یک علم اجتماعی است و کمیته جایزه نوبل آنرا طبیعی میداند و وارد بحث اجتماعی نمیشود. و نگاهی که می کند از دید علم محض است. اگر به من بگویند آقای تالر چکار کرده است میگویم کل علم اقتصاد را زیر سوال برده است. به این دلیل که در علم اقتصاد ما میگوییم تصمیمات همه عقلایی است. یعنی همه منافع شخصی را میبینند و معادلاتی که ما می نویسیم برهمین مبناست. بیشتر را به کمتر ترجیح میدهند. و بعد مطلوبیت را مورد بحث قرار میدهیم و فرض میکنیم مطلوبیت های تاثیرپذیرند یعنی مطلوبیت ها از یکدیگر تاثیر نمیگیرند اگر بخواهیم مشتق بگیریم باید فرض کنیم که مطلوبیتها ثابت هستند. اما وقتی تالر میگوید که ترجیحات اجتماعی حائز اهمیت هستند یعنی تصمیمات ما تحت تاثیر ترجیحات اجتماعی است یعنی عملا کل بحث را زیر سوال میبرد. یا اینکه میگوید رفتارهای ما تمام اصول اقتصاد را زیر پا میگذارد یعنی بیشترین رفتارهای ما غیرعقلایی است. و این چیز جدیدی نیست و بشر همواره غیرعقلایی زندگی کرده است. از زمانیکه از جنگلها بیرون آمدیم و جوامع انسانی را تشکیل دادیم و مسائل فرهنگی اهمیت پیدا کرد و سنتها شکل گرفتند. ما رفتارهای غریزی را کنار گذاشتیم. اما هنوز رفتارهای غریزی در زندگی وجود دارد. و بیشتر موارد تصمیماتی میگیریم که براساس عقل و خرد نیست. کتاب بسیار ارزشمندی چاپ شده که من تازه شنیدم کلمه "homo economicus" به معنی انسان اقتصادی در مقابلش "Homo sapiens" یعنی انسان خردمند. کتاب "انسان خردمند" اخیرا توسط آقای دکتر نیک گوهر ترجمه شده است که کتاب ارزشمندی است و توصیه میکنم این کتاب را بگیرید. که همه مسائلی که میگویم در این کتاب آمده است.

علم اقتصاد در شصت سال گذشته از دنیای واقعی فاصله گرفته است و مسائلی را مطرح میکند که به هیچ عنوان نتیجه بخش نبوده است و چون این علم علمی اجتماعی است قطعا نمیتواند از طریق کمیته جایزه نوبل به صورتی تبدیل شود که مشکلات بنیادی آنرا زیر سوال ببرد بنابراین از طریق روانشناسی این موضوعات را مطرح میکند و این چیز جدیدی هم نیست. کارمن مقالات ارزشمندی داد و قبل و بعد از آن حتی سایمون تحت عنوان محدودیت عقلانیت که من اینطور تبیین میکنم که منظورش این است که مغز انسان  گنجایش بی نهایت اطلاعات را داشته باشد. در نتیجه نمیتوان گفت انسان در همه موارد مانند کامپیوتر عمل میکند و به موقع تصمیم میگیرد.

کاری که تالر انجام داده چند چیز است: یک اینکه انسانها ایرشینال هستند بدین ترتیب تمام بنیاد علم اقتصاد زیر سوال میرود چون تا امروز میگفتند انسانها رشنال هستند. تاثیرپذیری انسانها از رفتارهای اجتماعی بالاست یعنی مطلوبیت نهایی ما تحت تاثیر مطلوبیت اجتماعی است. تالر میگوید نکته کار من این بود که من انسان را وارد قضیه کردم و جایی هم طعنه میزند به اقتصاددانها و میگوید شما اگر میخواهید کمک کنید انسان را وارد معادلات خود کنید. که نمیشود انسان موجود ثابتی نیست ما زمانی میتوانیم معادله داشته باشیم که متغیرهای ما همه ثابت باشند. نکته دیگر این است که ما میگوییم انسانها همه به دنبال سود شخصی هستند در حالیکه اینطور نیست و بعضی رفتارها براساس از خود گذشتگی یا عدالت است. نکته خیلی مهمتر این است که وقتی میگوییم انسان سودش را ماکزیمم میکند اصلا نمیتواند چون رفتار انسان تحت کنترل خودش نیست. ما میدانیم خیلی از رفتارها به صلاح ما نیست ولی انجام میدهیم.

اقتصاد رفتاری میگوید ما نمیتوانیم معادلات ریاضی را به عنوان دستاوردهای علم اقتصاد قرار بدهیم. این چیزی است که در شصت سال گذشته اقتصاد را به انحراف کشیده اند. امروزه در علم اقتصاد تحولات زیادی رخ داده است کنفرانسهای زیادی برگزار شده انجمن علم اقتصاد شکل گرفته است. نگاهها همه این است که چگونه علم اقتصاد را به مسیر درست برگردانیم و زمینی کنیم.

وظیفه علم اقتصاد این است که مسائل اقتصادی را تحلیل کند و دیگر اینکه کارآیی سیاستمداران را تحلیل کند یعنی همان اقتصاد سیاسی که ببینیم سیاستهایی که دولت انجام میدهد تا چه حد در خدمت مردم هست یا نیست.

بنابراین آنچه که ما میبینیم این است که وقتی خود آقای تالر در پاسخ به سوال خبرنگار نیویورک تایمز که میپرسد که این پولی که گرفتی میخواهید چکار کنید میگوید میخواهم به غیرعقلایی ترین وجه ممکن میخواهم خرج کنم یعنی طعنه به اقتصاددانها میزند که میگویند رفتار ما عقلایی است.

برای اینکه این مبحث را به عنوان گزیده ای از کمیته جایزه نوبل که درمورد دادن جایزه به ایشان مطرح شده میخوانم که ببینیم چرا این جایزه را داده است. نوشته که: هدف اقتصاددانان توسعه مدلهایی از رفتار انسانی و روابط متقابل آنها در بازار و دیگر روابط اقتصادی و اجتماعی است اما ما با انسانهای بسیار پیچیده ای روبرو هستیم که رفتارهای متعددی دارند اگرچه ما سعی میکنیم تصمیم عقلایی بگیریم اما همه تشخیص ما محدود است و قدرت خواستهای ما نیز محدود است در حالیکه تصمیمات ما اغلب با منافع شخصی همراه است اما به انصاف، عدالت و برابری هم توجه میکنیم. این خیلی مسئله مهمی است و اینکه ماجرای سود به عنوان هدف بود را نمیپذیرد.

نکته دیگری که به نظر می آید که نیاز به توضیح دارد اینکه درباره تلنگر یا سقلمه آن چیزی که در اقتصاد رفتاری مطرح میکنیم نه به عنوان اینکه رفتار فردی را مهندسی و کنترل کنیم بلکه میگوید فضا را طوری طراحی کنیم که مردم انگیزه پیدا کنند. بنابراین فضا میتواند فساد باشد یا موسسات قانونی. و از این دیدگاه مسئله را مطرح میکنیم که گاهی اوقات نیاز است که به افراد تلنگری زده شود که کاری را انجام دهد یا از آن منع شود.

تالر میگوید: خیلی از مدلهای اقتصادی همچنان فرض میکند که مردم خیلی عقلایی و خودکنترلی هستند من معتقدم در پنجاه یا شصت سال گذشته اقتصاددانها خود را مشغول موجودات تخیلی یا انسانهای خیالی نموده اند. آنها ممکن است انسانهای افسانه ای را مانند اسب دوشاخ که در اسطوره ها آمده مطالعه کنند. روزانه به گونه ای رفتار میکنیم که تمام اصول علم اقتصاد را نقض میکنیم.

منظور تالر این است که اساس علم اقتصاد غلط بوده و باید تغییر کند. البته وقتی این اساس تغییر کند شما نمیتوانید از برندگان نوبل اقتصاد بخواهید که چنین تغییری را اعمال کنند. هرگز چنین تغییری رخ نمیدهد چون آنها اعتقاد دارند که علمی است. و هرگز چنین دگرگونی در علم اقتصاد رخ نخواهد داد. چون رفتار انسانها غیرعقلایی و براساس تعصب است و متر علم اقتصاد براساس تحلیل سیاستهاست متر ما رابطه انسان با کالاست یعنی باورهایی که در مورد کالاها داریم. مثلا یک پل یا یک ساعت را از نظر فیزیکی تجزیه و تحلیل نمیکنیم ما میگوییم چرا ساخته شده رابطه انسان با آن کالا چیست. کار برجسته دیگری که تالر انجام داده "Mental Accounting" است که درواقع یعنی اقتصاد ذهنی است نه عینی. ما نمیتوانیم در بیرون آنرا در بیرون ببینیم. هر انسانی در ذهن خودش محاسباتی دارد.

آن چیزی که دکتر شهایی درباره پول گفتند درست است که ذهنیتی که از پول دارد فرق میکند انسان گاهی ممکن است برای کالایی هزار تومن بدهد و گاهی حاضر نیست یک ریال بدهد. متناسب با شرایط این تصمیم تغییر می کند. بنابراین اینطور نیست که یک مقدار ثابت داشته باشیم در تمام شرایط. متناسب با شرایط ارزش پول تغییر میکند. انسانها در ذهنشان طبقه بندی از کالا دارند و براساس این طبقه بندی پولشان را خرج میکنند.

بنابراین موضوع مهمی که میتوان برداشت کرد این است که بگوییم انسان خطاپذیر است و عواطف در تصمیم گیری انسانها نقش دارد و ما نمیتوانیم برای انسان مدل سازی کنیم و طبیعی هم هست. زیرا انسان موجودی متغیراست. بنابراین کار علم اقتصاد این است که این موارد را تحلیل کند و تصمیمات دولتمردان را ارزیابی کند و سیاستهای آنها را تشریح کند که چطور میتوانند بر رفتار انسانها اثر بگذارند.

من معتقدم علم اقتصاد در حال دگرگونی است و نباید منتظر باشیم که کمیته جایزه نوبل این را بگوید یا اقتصاددانان نئوکلاسیک این را بگویند. درجایی این موضوع را اینطور بیان کردم انسانهایی که متعصب هستند و باورهایشان را به راحتی از دست نمیدهند وقتی جوان بودیم از دو پرسپولیس یا استقلال حمایت میکردیم هنوز به همان پایبندیم و هیچ عقلی پشت این حمایت نیست. حالا چطور میتوان انتظار داشت که استادی که سالها عمرش را پای علمش گذاشته به راحتی تغییر عقیده بدهد و بگوید که اشتباه کردم. بنابراین نباید منتظر باشیم که پیرغلامان مکتب نئوکلاسیک که میتوان گفت مذهب نئوکلاسیک از این نظریات دست بردارند. ولی میتوانیم انتظار داشته باشیم که در کنار این نظریات، نظریات دیگری هم مطرح شود که شاید به مرور این تغییرات در دانشگاهها هم شکل بگیرد.

در پایان دکتر فرشاد مومنی ضمن تشکر از آقایان دکتر شهایی و یوسفی گفت: دوستانی که در رشته اقتصاد تحصیل میکنند لطفا روحیه شان را از دست ندهند. تمام این مواردی که به علم اقتصاد نسبت داده شد درواقع ناظر برهمین نکته است که آموزه های رفتاری سطح خرد و قانونمندیهای سطح خرد را بخواهید تغییر بدهید به سطح کلان و سطح توسعه دقت داشته باشید چون اقتصاد یک مشترک لفظی است ممکن است روحیه بعضی از دوستان را تضعیف کند. و معنای آن این است که آموزه هایی که به بازار ارائه کرده که تحلیلهای خودشان را براین قرار بدهند که منطقهای رفتاری سطح خرد را به سطوح کلان و توسعه تعمیم بدهند این از اعتبار افتاده است. برجسته ترین نقطه عطفش آن از نظر تاریخی انقلاب کنزی بود و بدنبال آن پیامدهایی که دانایی را به لحاظ اقتصادی افزایش داده است. مطالعاتی که تاکنون صورت گرفته حکایت از این دارد که از رهنمودهای اقتصاد رفتاری در کشورهای درحال توسعه با بالاترین سطح توفیق در سه حیطه استفاده شده است. و این سه حیطه دقیقا همانهایی است که گرفتاریهای ایران در آن قرار دارد.

امید است که دانسته های خودمان را که بسط بدهیم میتوانیم با همه شاخ و برگها برای اوضاع ایران مورد استفاده قرار دهیم. این سه حیطه به ترتیب عبارتند از: حیطه مواجهه با کمترین هزینه و بیشترین دستاورد در حوزه محیط زیست دومین حیطه مبارزه با فقر است که میدانید چه اوضاع و احوالی داریم. و حیطه سومی که در بالاترین موفقیت ها در مقیاس جهانی  حاصل شده از طریق اقتصاد رفتاری، مسئله بهره وری است. شما میدانید که در این حیطه هم در حال حاضر چه وضعیتی داریم. و امروز من به جزئیات وارد نمی شوم.

در پایان این نشست به سوالات حاضرین در جلسه پاسخ داده شد.

سوال: چگونه میتوان قیم مآبی آزادیخواهانه را توجیه و تعریف کرد؟ و باتوجه به اینکه جوامع بسته و باز و در حال گذر داریم این قیم مآبی در کدام جامعه میتواند صورت بگیرد و چه کسی این نقش را بازی میکند؟

گفتیم که انسانها عقلانیت کامل ندارند و میانبرهای برای تصمیم گیری دارد. آیا میتوانیم به مکانیسم بازار و دست نامرئی که برخی از اقتصاددان ها بلند میکنند و دست تکانی نامردی است، اکتفا کرد؟ آیا در سیاستگذاری میتوان این مهم را نادیده گرفت؟ ما واحدهای تلنگر داریم در دنیا در انگلستان و آمریکا که به تمام سازمانها و وزارتخانه هایی که در دولت وجود دارد پیشنهاد رفتاری میدهند. دانش رفتاری کشفیات خود را به وزارتخانه ها ارائه میکنند. و میگویند که واحدهایی را تشکیل بدهیم که قیم مآبی کند. یعنی مردم میگویند اگر کسی بود که میگفت حتما اینکار را میکردم. مثالی خود تالر زده که در سرویسهای بهداشتی چه اتفاقی افتاده است. قیم مآبی به معنی نشان دادن راه و اندکی دست بردن در تصمیم گیریها خواهد بود. میگوید که اگر بخواهیم چیزی را فراموش نکنیم بهتر است جلوی چشممان باشد. و یادآوری یکی از این ابزارهاست.

آرزوی من این است که روزی بگویند دکتر شهایی و یا دکتر فلانی برای تیم قیم مآبی انتخاب شده اند. در بریتانیا بطور جدی این موضوع را پیگیری میکنند. یک آزمایش با نمونه ها و نتایج را به دولت تسری میدهند. قیم مآبی باید اندکی آزادی باشد و چیزی که به صلاحش است و اطلاعاتی که کارآمد باشد بتواند راهگشا باشد.

اقتصاد رفتاری مکمل نیست و بعضی جاها بطور جدی وارد میشود و نهی و امر میکند. اینکه ما در بحث توسعه چه استفاده ای میتوانیم داشته باشیم. اقتصاد رفتاری باید همراه با آزادی باشد چون انسان خودش به تنهایی خویشتندار و خود کنترل نیست و باید هدایت شود.

آقای دکتر اسدی یکی دیگر از حاضرین در این نشست با طرح این سوال که آیا واقعا انسان عاقل کیست؟ اینکه من کنار جوی بشینم و گذر عمر ببینم انسان رشنال هستم یا غیر رشنال؟ این قضاوتها شاید لازم باشد تغییر کند

کلمه رشنال از زمانی درست شد که انسانها از حیوانها جدا شدند یعنی گفتند که انسانها در جنگل در کنار حیوانات نمیتواند زندگی کند. بعد جامعه مدنی را شکل دادند و اساس کار از اینجا شروع شد. و در تقسیم کار و صنعتی شدن دیدند که به نفعشان است که آداب معاشرت داشته باشند از این مراحل که بگذریم به مرحله ای میرسیم که مدلهای اقتصادی ارائه شدند. در ابتدا مدلسازی اقتصادی بیشتر جنبه نظری داشت برای اینکه بتوانند یک اقتصاد آزاد را طراحی کنند ارائه کردند در دانشکده فیزیک از معادلات استفاده کردند و مدلهایی طراحی کردند و بعد متغیرهای فیزیک را برداشتند و متغیرهای انسانی را جایگزین کردند. و ارزیابی کردند که در اقتصاد آزاد جواب میدهد و بعدها در اقتصاد سرمایه داری مورد استفاده قرار گرفت. در جنگ جهانی دوم که آمریکا در جنگ شرکت نکرده بود و نیاز به تخصیص منابع داشت و این مدل جدی گرفته شد. منظور رشنالیتی این است که انسان خودش را ترجیح میدهد و به دنبال سود بیشتر هست و هرگز اشتباه نمیکند. آنچه در این کتاب آمده این انحراف از دید اقتصاد نئوکلاسیک است. و اقتصاد رفتاری میگوید انسان اصلا نمیتواند عقلایی رفتار کند.

کتاب انسان خردمند بسیاری از این ابهامات را روشن میکند. نکته دیگر اینکه انسان باید عقلانی باشد و با اقتصاد رفتاری و با استفاده از تلنگر میخواهیم انسان را به مسیر اصلی برگردانیم.

از کتاب تالر دو استفاده میتوان داشت یکی اینکه اصلا داستان اقتصاد رفتاری چیست. زیرنویسهایی که به این کتاب دادم حجم کتاب را بیشتر میکند. در اقتصاد رفتاری چه گذشت دوم یاد میگیریم که یک فیلد علمی را چگونه میسازند. تئوری پردازی چگونه است. و بیست مدل کج رفتاری معرفی کرده است. و میگوید که باید انسان به عقلانیت بازگردد و اول میگوید که چه کج رفتاری هایی از انسان سر میزند. خطاهای انسانی را با قیم مآبی به مسیر عقلانیت برگردد.

 

 

 

 

 

 

خواندن 1108 دفعه

نظر دادن

Make sure you enter all the required information, indicated by an asterisk (*). HTML code is not allowed.

جدیدترین عناوین

نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری عصر اقتصاد بلامانع است. عصر اقتصاد مسئولیت مطالب از سایر منابع را عهده دار نمی باشد. 1395