سه شنبه, 30 مرداد 1397 ساعت 12:04

کار داوطبانه جایگزینی برای مشاغل فعلی

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

نویسنده: جرج مونبایت * مترجم: سعید ذاکری

طراحی کردن روبات‌ها چه لزومی دارد وقتی که می‌توان انسان‌ها را به روبات فروکاست؟ هفته پیش شرکت آمازون اختراع دستبندی را ثبت کرد که می‌تواند حرکت دست کارگران را ثبت کند. اگر این فناوری توسعه داده‌شود، به شرکت‌ها امکان می‌دهد که روی نیروی کارشان احاطه مطلق داشته‌باشند.

ماه گذشته گاردین با جوانی به نام اِیرون کالاوِی مصاحبه کرد که در یکی از انبارهای آمازون شاغل است. او باید هر ساعت 250 قلم کالا را در کارتن بگذارد. او کیفیت تکراری، ضداجتماعی و از خود بیگانه‌ساز حرفه‌اش را این‌گونه توصیف می‌کند:

"احساس می‌کنم خودم را گم کرده‌ام. بیشتر تعامل من با ربات‌هاست."

تازه این حرف‌ها قبل از به‌کار گرفته‌شدن اختراع جدید زده‌شده‌است.

من سرگذشت هولناک دان لِین، همان راننده شرکت پستی دی‌پی‌دی را که از دیابت زمین‌گیر شد و درگذشت، مثال دیگری از همین نحوه انسان¬زدایی می‌دانم. این کارگر قراردادیِ خویش‌فرما  که تمام‌وقت کار می‌کرد و یونیفرم دی‌پی‌دی را به تن داشت، بعد از این‌که به‌خاطر یک‌روز مرخصی برای مراجعه به پزشک، 150 دلار جریمه شد، احساس کرد که دیگر نمی‌تواند روند درمان را در بیمارستان دنبال کند. به‌قول بیونگ چول هانِ فیلسوف "در یک ابر اقتصاد، هر فرد همزمان خدایگان و بنده خویش است... نبرد طبقاتی به یک نبرد درونی با خویشتن تبدیل شده‌است." هر چیزی که کار در روزگار سوسیال دموکراسی برای ما به ارمغان می‌آورد، -امنیت اقتصادی، احساس تعلق، زندگی اجتماعی، تمرکز سیاسی-  همه از میان رفته‌اند: ازخودبیگانگی کامل شده‌است. تیلوریسمِ دیجیتالی که شغل‌های جذاب را به وظیفه¬ای یکنواخت و جنون¬آور فرو می‌کاهد، اکنون همه حرفه‌ها را تهدید می‌کند. کارگران هم به عروسک‌هایی برای تستِ تصادف فروکاسته شده‌اند.

پس هویت را و معنا و هدف و احساس استقلال و عزت نفس و احساس مفید بودن را از کجا باید جستجو کنیم؟ بسیاری پاسخ این سوال را در کار داوطلبانه یافته‌اند. در هفته‌های اخیر، من وقت زیادی را صرف مطالعه سامانه ملی سلامت  کرده¬ام و به این نتیجه رسیده‌ام که در واقع دو سامانه ملی سلامت وجود دارد: یک سامانه رسمی که هرروز معجزه‌هایش در عرصه خدمت‌رسانی را در بوق و کرنا می‌کند، دوم شبکه‌ای از داوطلبان که بار آن را به دوش می‌کشند.

هر گوشه و کنار، کامنت‌ها و نوشته‌های کسانی را می‌بینم که یا در بیمارستان‌ها به بیماران کمک می‌کنند، یا برای بهبود اوضاع روحی بیماران گروه‌های حمایتی تشکیل می‌دهند، یا با جمع¬آوری پول هزینه تجهیزات بیمارستانی و تحقیقات علمی را تأمین می‌کنند. به گمان من بدون این شبکه حمایتی داوطلبانه، روبنای رسمی نظام ملی سلامت همانند بسیاری از بیماران نابود می‌شد. مقالات پژوهشی متعددی به این نظریه جالب توجه پرداخته‌اند که تعامل سازنده با دیگران، درمان بیماری‌های جسمانی را سرعت می‌بخشد، درد جسمانی را کاهش می‌دهد و از اضطراب بیمارانی که در شرف عمل جراحی قرار دارند، می‌کاهد. گروه‌های حمایتی جان انسان‌ها را نجات می‌دهند. همچنین آن‌ها که برای پژوهش و خدمات درمانی پول جمع می‌کنند.

هفته گذشته با دو چهره شاخص از نیروهای داوطلب گفتگویی داشتم. جین چتو کسی که پس از تشخیص ابتلاء خواهرش به سرطان پستان، به جمع‌آوری کمک‌های نقدی برای کارزار علیه سرطان پستان مشغول شد. او تا آن روز، زندگی آرامی داشت، بچه‌هایش را بزرگ می‌کرد و در مغازه خواهرش کار می‌کرد. اما طولی نکشید که در خود قدرتی دید که پیشتر از آن بی‌خبر بود. او به‌زودی یک نمایش سالانه مد به راه انداخت که از قِبلِ آن، در طی سیزده سال، چهارده‌هزار یورو پس¬انداز کرد. سپس یک شب که بی‌خوابی به سرش زده‌بود، با خود اندیشید که می‌تواند سالی یک‌بار کل شهر را با رنگ صورتی آذین ببندد و از این طریق تمام جامعه را به جنبش علیه سرطان پستان فرابخواند. جشنواره ویتنیِ صورتی تاکنون هفده‌سال پیاپی برگزار شده‌است، و حتی قصاب‌ها هم یونیفورم‌هایشان را به رنگ صورتی می‌آرایند.  این جشنواره سالانه دست‌کم شش‌هزار یورو درآمد دارد.

جین گفت: "این تمام زندگی مرا دیگرگون کرده‌است، خوردن، زیستن و نفس کشیدن من مبارزه با سرطان پستان است... نمی‌دانم اگر اعانه جمع نمی‌کردم، چه کاری قرار بود بکنم؟ احتمالاً هیچ. این کار به زندگی من هدف بخشیده‌است." او در برگزاری این رویدادها چنان زبردستی از خود نشان داد که مؤسسه مبارزه با سرطان پستان کرسی هیأت امنای خود را تقدیم او کرد؛ سمتی که تا امروز حفظ کرده‌است.

کایران ساندول بعد از عمل جراحی پیوند عضو که روی او انجام شد، قلب سالخورده‌اش را به بنیاد قلب بریتانیا اهدا کرد. سپس به این فکر افتاد که چگونه می‌تواند کاری را که کرده پرفایده‌تر سازد. او یک‌روز که روی تردمیل مشغول ورزش بوده‌است، با خود گفته: "من سال‌ها کار کرده‌ام بی آن‌که از آن لذتی ببرم و مدام از خود پرسیده‌ام که چرا این کار را می‌کنم." پس برنامه‌ریزی کرد تمام طول سواحل بریتانیا را پیاده طی کند تا از این طریق به آگاهی‌رسانی و نیز جمع‌آوری اعانه بپردازد. او تا امروز 4500 کیلومتر راه پیموده و 2000 کیلومتر دیگر در پیش دارد: "فهمیدم که آدم می‌تواند فکرش را وقف هرکاری بکند... در زندگی هر مشکلی که پیش رویم قرار گیرد، قدرت مقابله با آن را دارم، دیگر هیچ‌چیز مرا گیج و سردرگم نمی‌کند."

او هم همچون جین، قوای ناشناخته خود را فعلیت بخشیده‌است: "نمی‌دانستم که می‌توانم با هر کسی سر گفتگو را باز کنم."

این سیر و سلوک او همچنین شعله عشق به طبیعت را در دلش برانگیخته‌است: "ظاهراً این شعار به نام من ثبت شده‌است: زندگی روزانه شگفت‌انگیز است... می‌خواهم به مردم نشان دهم که بیرون لاکشان زندگی بهتری در جریان است."

کار داوطلبانه برای جین و کایران همان چیزی را به ارمغان آورده که پیشتر تنها با داشتن شغل حاصل می‌آمد: معنا، هدف، منزلت، حضور در جامعه. کار داوطلبانه قطعاً تنها امید ماست.

من یک پیشنهاد بی‌پروا دارم: مشاوره کار داوطلبانه را جایگزین مشاوره شغلی کنیم! پیشتر گفته‌ام که اکثر مشاوره‌های شغلی که توسط مدارس و دانشگاه‌ها ارائه می‌شوند، نه‌تنها بی‌فایده‌اند، بلکه دانشجو را با سر به منجلاب ماشین فرو می‌اندازند، و تنها به این درد می‌خورند که بر قدرت مسحورکننده و بنیان‌برانداز شرکت‌ها بیافزایند. برای آن که جانب انصاف را در حق مشاوران شغلی نگه داشته‌باشیم، باید بگویم که این بی‌فایدگی اقتضاء شغل آن‌هاست، شغلی که رفته‌رفته فایده‌اش را از دست می‌دهد: چنان می‌نماید که کل زیربنای بازار کار بر این پایه استوار شده‌است که به کار رضایت‌بخش و جالب مجال ظهور ندهد.

اما اگرچه هدایت دانشجویان به سمت مشاغلی که با آرزوها و با شخصیت آنان سازگار و هم‌جهت باشد، ناممکن می‌نماید، درعوض می‌توان آن‌ها را به سوی کار داوطلبانه باب‌طبعشان رهنمون شد. شاید وقت آن رسیده که هویت ما بر محور کار داوطلبانه تعریف شود و کاری که برای امرار معاش پیشه می‌کنیم، در حاشیه قرار گیرد: کاری که ناگزیر به انجام آن هستیم اما هویت ما براساس آن تعریف نمی‌شود. من برای آن‌روز لحظه‌شماری می‌کنم که وقتی از کسی می‌پرسیم که به چه کاری اشتغال دارد، بگوید: "در خیریه برای توزیع غذا میان بی‌خانمان‌ها، داوطلبانه خدمت می‌کنم و نیز در دوی همگانی شرکت می‌کنم. در اوقات فراغت هم برای پول کار می‌کنم."

این تحول موجب تغییر دیگری هم خواهدشد: جهان را کسانی به ورطه نابودی انداخته‌اند که درصدد کسب شأن و منزلت از قبلِ شغلشان هستند. آن‌ها که در صنایعی چون سوخت فسیلی، انرژی، تسلیحات، بانکداری، و یا تبلیغات اشتغال دارند، هرچه بیشتر خرابی به بار آورند، منزلتشان ارتقا می‌یابد. اینان هرچه بیشتر به زندگی دیگران آسیب زنند، بیشتر منافع سهامداران را تأمین می‌کنند. اما در کار داوطلبانه، ارتقأِ منزلت شما به قدر فایده‌ایست که می‌رسانید.

باید همچنان برای ارتقاءِ کیفیت مشاغل و شرایط کار مبارزه کنیم. اما جنگ با تکنولوژی، جنگی نابرابر و مغلوبه است. اکنون مبارزه اقتصادی ما باید معطوف به بازتوزیع ثروت تولیدشده توسط نیروی کار و ماشین باشد و براساس درآمد پایه جهانی و احیای دارایی‌های مشاع* استوار گردد. تا زمانی که این مقصود حاصل شود، مردم باید فرصت‌های شغلی موجود در بازار را پیشه سازند، اما نباید به تملّک شغل خود درآیند.

*- اشاره به مقاله دیگر نویسنده با ترجمه اینجانب با عنوان "نگذارید ثروتمندان با تصاحب آنچه متعلق به همه ماست، ثروتمندتر شوند"، روزنامه عصر اقتصاد، مورخ 9 بهمن 1396 -مترجم

 

خواندن 259 دفعه

نظر دادن

Make sure you enter all the required information, indicated by an asterisk (*). HTML code is not allowed.

جدیدترین عناوین

نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری عصر اقتصاد بلامانع است. عصر اقتصاد مسئولیت مطالب از سایر منابع را عهده دار نمی باشد. 1395