خطر مرگ و بیماری با سیاست های اقتصادی
فواد شیرانی؛ دکتری مدیریت کارآفرینی و آینده پژوهی
اگر خطر مرگ با حمله قلبی حدود ۱۰ درصد افزایش پیدا میکند، فقر این عدد را تا ۶۰ درصد بالا میبرد. این نتیجه یک شعار اجتماعی یا اغراق رسانهای نیست؛ حاصل تحلیل هوش مصنوعی روی صدها هزار نوار قلب است.
دادهها نشان میدهند آنچه قلب انسان را زودتر فرسوده میکند، لزوماً بیماری نیست؛ بلکه زندگی در وضعیت نااطمینانی مزمن اقتصادی است. جایی که فرد هر روز با یک سؤال بیدار میشود: «چطور باید از پس هزینهها بربیایم؟»
در چنین شرایطی، بدن وارد حالت هشدار دائمی میشود. سیستم عصبی هیچوقت خاموش نمیشود، هورمونهای استرس مدام در بالاترین سطح باقی میمانند، التهاب مزمن شکل میگیرد و قلب، بیآنکه بیمار نامیده شود، پیر میشود. این همان جایی است که اقتصاد از یک مقوله انتزاعی، به یک عامل بیولوژیک تبدیل میشود.
این یافتهها شاید در نگاه اول مربوط به جوامع غربی به نظر برسند، اما اگر جایی باشد که باید آنها را جدیتر از همه گرفت، ایران امروز است؛ اقتصادی با تورم مزمن، کاهش مداوم قدرت خرید و ناپایداریای که نه مقطعی، بلکه ساختاری شده است.
تورم فقط گرانی نیست. تورم مزمن یعنی حذف افق پیشبینی. یعنی خانوادهای که حتی اگر امروز سرپا باشد، مطمئن نیست سه ماه دیگر چه خواهد شد. این تفاوتِ کلیدیِ فقرِ تورمی با فقر ایستا است. در فقر تورمی، تهدید دائماً در حال حرکت است؛ قیمتها جلو میدوند، درآمد عقب میماند و مغز انسان هرگز به حالت آرامش بازنمیگردد. از نظر زیستی، این یعنی بدن در وضعیت جنگی زندگی میکند.
در ایران، بخش بزرگی از طبقه متوسط دقیقاً در همین وضعیت معلق قرار گرفته است. نه آنقدر فقیر که از آمار رسمی کمکگیرندهها دیده شود، و نه آنقدر امن که از اضطراب معیشتی رها باشد. این همان گروهی است که هزینه درمان را به تعویق میاندازد، تغذیه را قربانی میکند، چکاپهای پزشکی را حذف میکند و استرس را با خود به تخت خواب میبرد. پیامد این وضعیت، نه فوری و انفجاری، بلکه تدریجی و خاموش است.
نکته تلخ ماجرا اینجاست: برای استرس مالی مزمن، داروی مشخصی وجود ندارد. نه قرصی، نه جراحیای و نه نسخهای که پزشک بتواند بنویسد. آنچه میتواند این چرخه را بشکند، دسترسی پایدار به امنیت اقتصادی است؛ چیزی که خودِ تورم، آن را از بین میبرد. بهعبارت دیگر، اقتصاد ناپایدار، هم عامل بیماری است و هم مانع درمان.
اینجا پای سیاستگذاری بهمیان میآید. بدون شعار، بدون نام بردن از دولتها یا جناحها، باید یک واقعیت را پذیرفت: سیاستهایی که تورم مزمن را عادی میکنند، فقط شاخصهای اقتصادی را جابهجا نمیکنند؛ مستقیماً سلامت عمومی را فرسوده میکنند. این دیگر بحث رفاه نیست، بحث مرگومیر، بهرهوری نیروی کار و هزینههای آینده نظام سلامت است.
اگر این مسیر ادامه پیدا کند، هزینههای آن دیر یا زود به خودِ سیاستگذار بازمیگردد: افزایش بیماریهای قلبی در سنین پایینتر، فشار فزاینده بر نظام درمان، کاهش توان کاری نیروی انسانی و در نهایت اقتصادی بیمارتر از قبل. تورم، فقط مردم را فقیر نمیکند؛ آینده را هم گرانتر میکند.
شاید مهمترین سوءتفاهم این باشد که تصور میکنیم استرس را میشود با توصیههای فردی مدیریت کرد؛ «کمتر نگران باش»، «سازگارتر شو»، «تابآورتر باش». اما وقتی منبع استرس ساختاری است، راهحل فردی ندارد. نمیتوان از کسی خواست در اقتصادی ناامن، آرام زندگی کند.
تورم مزمن فقط عددها را جابهجا نمیکند؛ زیستساعت بدن جامعه را جلو میاندازد. و اگر این را بهموقع نبینیم، هزینهاش را نه فقط در گزارشهای اقتصادی، بلکه در آمار مرگهای زودرس خواهیم دید.








