ایران و فرسایش روانی در عصر جنگ روایت ها
علی محمد کردنایج؛ روزنامه نگار و مدرس علوم ارتباطات
این روزها یک سؤال مشترک در ذهن خیلیها میچرخد: واقعاً قرار است چه اتفاقی بیفتد؟!
نه فقط در تحلیلهای سیاسی، بلکه در گفتوگوهای روزمره، در تاکسی، در جمعهای خانوادگی، در پیامهایی که دستبهدست میشود.
قیمتها بالا میرود، خبرها ضدونقیض است، سایه تنش نظامی پررنگتر از قبل حس میشود و ذهن جامعه مدام بین سناریوهای مختلف رفتوآمد میکند. انگارکشور در وضعیتی معلق ایستاده؛ نه جنگی رخ داده، نه آرامشی شکل گرفته، اما اضطراب حضور دارد.
بخش مهمی از این احساس، الزاماً از خود واقعیتها نمیآید؛ از «انتظارِ واقعیت» میآید. جامعه امروز ایران بیشتر از آنکه درگیر خود بحران باشد، درگیر احتمال بحران است. ذهنها پیشاپیش به استقبال اتفاقاتی میروند که هنوز رخ ندادهاند. این همان نقطهای است که جنگ روایتها آغاز میشود؛جنگی که میدان آن مرزهای جغرافیایی نیست، بلکه روان جامعه است.
کافی است چند دقیقه در فضای رسانهای بگذرانیم. خبرهای فوری،تحلیلهای متناقض، پیشبینیهای قطعی درباره آینده، سناریوهای ترسناک یا خوشبینانه…
و کانالهای خبری، در شبکه هایی مثل ایکس، اینستاگرام یا کانالهای خبری در تلگرام هر روایت میتواند در چند ساعت به ذهن میلیونها نفر برسد. در چنین فضایی، مرز میان «آنچه هست» و «آنچه گفته میشود» بهشدت کمرنگ میشود.
نتیجه چیست؟ خستگی
نوعی فرسودگی روانی که خیلیها آن را تجربه میکنند اما شاید نتوانند دقیق توضیح دهند. آدمها صبح بیدار میشوند، خبرها را چک میکنند، قیمتها را نگاه میکنند، تحلیلها را میخوانند و شب با همان سؤال میخوابند: فردا چه میشود؟
این وضعیت فقط یک احساس شخصی نیست؛ یک پدیده اجتماعی است. وقتی نااطمینانی طولانی میشود، سیستم عصبی جامعه وارد حالت آمادهباش دائمی میشود. مثل کسی که مدام صدای آژیر میشنود اما نمیداند خطر واقعی است یا نه. حتی اگر اتفاقی هم نیفتد، بدن و ذهن خسته میشوند. سایه جنگ دقیقاً همینگونه عمل میکند؛ جنگ هنوز رخ نداده، اما اثر روانیاش شروع شده است.
تاریخ نشان داده «احتمال جنگ» گاهی به اندازه خود جنگ، اضطراب تولیدمیکند. زیرا ذهن انسان از ابهام بیشتر میترسد تا واقعیت. وقتی نتیجه مشخص باشد مغز بهتر کنار میآید. اما وقتی آینده نامعلوم باشد، سناریوهای بدبینانه فعال میشوند.
در ایران امروز، این نااطمینانی با فشار اقتصادی هم ترکیب شده است. مردم فقط نگران امنیت نیستند؛ نگران معیشت، آینده فرزندان، ارزش داراییها و ثبات زندگیاند. در چنین بستری،هر خبر منفی میتواند چند برابر اثر بگذارد. نه به این دلیل که جامعه ضعیف شده، بلکه به این دلیل که سطح تحمل روانی کاهش یافته است.
مردمی که نگراناند، دشمن کشور نیستند؛ آنها فقط میخواهند بدانند چه در انتظارشان است. اینجاست که نقش روایت اهمیت پیدا میکند. روایتها فقط خبر نمیدهند؛ احساس میسازند. میتوان یک واقعیت را طوری روایت کرد که اضطراب را تشدید کند، یا طوری که فهمپذیر و قابل مدیریت شود. تفاوت در همین چارچوببندی است.
مشکل امروز فقط کمبود خبر دقیق نیست؛ فراوانی روایتهای متناقض است. وقتی جامعه همزمان چند تصویر متفاوت از آینده میبیند—یکی بسیار تاریک، یکی بسیار خوشبین—ذهن دچار آشفتگی میشود. این آشفتگی،خودش تبدیل به بحران میشود. به زبان ساده، ما فقط با رویدادها زندگینمیکنیم؛ با برداشتمان از رویدادها زندگی میکنیم.
در چنین فضایی،شاید یکی از ضروریترین نیازهای امروز جامعه، تقویت نوعی سواد رسانهایجمعی باشد؛ نه به معنای آموزشهای رسمی و پیچیده، بلکه به معنای توانایی تشخیص فاصله میان خبر، تحلیل، شایعه و پیشبینی. وقتی جامعه بداند هر محتوایی که در شبکههای اجتماعی منتشر میشود لزوماً واقعیت قطعی نیست، بخشی از اضطراب خود به خود کاهش مییابد.
سواد رسانهای در شرایط عادی یک مهارت است، اما در دورههای تنش میتواند به یک ابزار آرامشبخش تبدیل شود؛ ابزاری که کمک میکند ذهنها کمتر درگیر سناریوهای افراطی شوند و فاصله میان واقعیت و برداشت ذهنی کمتر شود. در عصر جنگ روایتها، آرامش فقط محصول سیاست نیست؛ محصول فهم رسانهای هم هست.
سؤال مهم اما همان است که در ذهن همه میچرخد: آیا ایران به آرامش میرسد؟
پاسخ قطعی برای آینده وجود ندارد. اما یک نکته روشن است: هیچ جامعهاینمیتواند برای مدت طولانی در وضعیت انتظارِ بحران بماند. یا تنشها به سمت حلوفصل میروند، یا جامعه خود را با شرایط جدید تطبیق میدهد. تاریخ نشان داده دورههای اضطراب دائمی پایدار نمیمانند.
اما تا رسیدن به آن نقطه، مسئله اصلی حفظ تعادل روانی جامعه است. کشوری که مردمش از نظر ذهنی فرسوده شوند، حتی در صورت بهبود شرایط هم زمان بیشتری برای بازیابی نیاز دارد.







