وقتی مرگ، آهسته و ارزان از راه میرسد
علیرضا محمودی فرد – پسادکترای حرفهای آیندهپژوهی، پژوهشگر و مدرس دانشگاهها
بگذارید از یک صحنهی فراموشنشدنی در اورژانس شروع کنیم؛ صحنهای که هر پزشکِ طبِ اورژانس، بارها و بارها تجربه کرده است. جوانی بیستوچند ساله را روی تخت میآورند، نبضش ضعیف، مردمکهایش به اندازهی سر سوزن و تنفسش آنقدر آرام که گویی زمین از او طلبکار است.
مادرش کنار تخت، مویهکنان قسم میخورد که فرزندش «فقط یک بار امتحان کرده». این، چهرهی واقعی مواد افیونی و مخدر است؛ نه آن لذتِ موهومی که دلالانِ مرگ وعده میدهند، که یک اورژانسِ تمامعیار پزشکی.
میخواهیم در این یادداشت، نه با زبان پند و موعظه، بلکه با ادبیاتِ دقیقِ علم پزشکی، از جنگی بنویسیم که این مواد علیه تکتک سلولهای بدن به راه میاندازند.
نخستین و مرگبارترین خاصیت مواد افیونی، «دزدیِ نفس» است. در ساقهی مغز ما، مرکزِ فرماندهی تنفس قرار دارد؛ جایی که با ریتمی منظم، پیامِ «نفس بکش» را به ریهها مخابره میکند. مواد افیونی، مانند تریاک، هروئین، مورفین و حتی داروهای مسکنِ تجویزی، این مرکز را بیهوش میکنند؛ نتیجه، «دپرسیون تنفسی» است؛ وضعیتی که در آن، مغز به معنای واقعی کلمه، نفسکشیدن را فراموش میکند.
فرد مصرفکننده، بیآنکه درد یا تقلایی کند، آرامآرام دچار کمبود اکسیژن میشود. ابتدا لبها کبود میشوند، سپس هوشیاری محو میگردد و در نهایت، قلب بهدلیل نرسیدن اکسیژن، از تپش میایستد. این مرگِ خاموش، در بسیاری از مواردِ «اوردوز»، حتی به اورژانس هم فرصتِ مداخله نمیدهد.
اما اگر فرد از این ایست تنفسی جان سالم به در بَرَد، وارد «جهنمی مزمن» به نام «تخریب سیستم عصبی» میشود.
مواد افیونی، ساختار فیزیکی مغز را تغییر میدهند. آنها به گیرندههای خاصی در مغز متصل میشوند که مسئول کاهش درد و ایجاد آرامشاند. اما این اتصال مداوم، مغز را فریب میدهد و باعث میشود تولید مسکنهای طبیعی بدن – اندورفینها – قطع شود؛ نتیجه این است: مصرفکننده، دیگر قادر نیست هیچ لذت طبیعیای را تجربه کند.
غذای خوشمزه، آغوش یک عزیز، یک غروب زیبا؛ همه بیمعنا میشوند. مغز به یک «باتریِ ازکارافتاده» بدل میشود که فقط با دوز بعدی مواد، موقتاً شارژ میگردد. این یعنی «بردگیِ بیوشیمیایی».
در کنار مغز، «سیستم گوارش» به یک ویرانهی متحرک تبدیل میشود. مواد افیونی، حرکات روده را فلج میکنند و باعث «یبوست مزمن و شدید» میشوند؛ یبوستی که به انسداد روده و پارگی آن منتهی میگردد. این یک مشکل ساده نیست، بلکه یک اورژانس جراحی است که میتواند به عفونت فراگیر شکمی و مرگ منجر شود.
همچنین کبد، این سرباز خط مقدم سمزدایی، در پردازش این سموم بهشدت آسیب میبیند. هپاتیت سمی و سیروز، سرنوشت محتوم کبدی است که سالها مجبور به فیلترکردن این زهرها باشد.
حال برسیم به یک بحران مدرن: «مواد مخدر صنعتی و روانگردان». متآمفتامین (شیشه)، کوکائین، و مواد توهمزای جدید، لایهای دیگر از وحشت را به این معضل افزودهاند. برخلاف افیونیها که سیستم عصبی را سرکوب میکنند، این مواد آن را به اوج جنون میرسانند.
متآمفتامین، یک «آتشافروز عصبی» است. با مصرف آن، مقادیر عظیمی دوپامین در مغز آزاد میشود و حس سرخوشیِ فوقالعادهای ایجاد میکند. اما ماجرا اینجاست: این تخلیهی سهمگین، ذخایر دوپامین را برای همیشه نابود میکند؛ نتیجه، افسردگیای چنان عمیق و روانپریشیای چنان هولناک است که مصرفکننده، ممکن است دست به خودکشی یا رفتارهای خشونتآمیز بزند.
علاوهبر این، «شیشه» باعث انقباض شدید عروق خونی میشود و میتواند در همان نخستین مصرف، منجر به سکتهی قلبی یا مغزی شود.
از جنبه عفونی نیز فاجعهای خاموش در جریان است. بسیاری از مصرفکنندگان تزریقی، بهدلیل استفاده از سرنگ مشترک، به بیماریهای مهلکی مانند ایچآیوی (ایدز) و هپاتیت C مبتلا میشوند.
این ویروسها، آرام و بیسروصدا، کبد و سیستم ایمنی را نابود میکنند و فرد را در مقابل سادهترین عفونتها بیدفاع میسازند. یک سرنگِ آلوده، میتواند حکم اعدام دهها نفر را امضا کند.
و اما بعد روانی و اجتماعی: اعتیاد، یک «بیماریِ عودکنندهی مغزی» است، نه یک ضعف اخلاقی. فرد معتاد، «انتخاب» نمیکند که مواد بکشد؛ مدارهای مغزیِ مربوط به تصمیمگیری و کنترل تکانه در او تخریب شده است. او اسیر چرخهای از «مصرف برای فرار از دردِ خماری» و «خماری به دلیل مصرف» میشود.
خانوادهها از هم میپاشند، شغلها نابود میشوند و سرمایهی اجتماعی یک ملت به خاک سیاه مینشیند.
سخن آخر را با یک استعارهی پزشکی به پایان میبریم: تصور کنید در یک ساختمان زیبا، تیر اصلی باربر را با تیشه میتراشیم.
در نگاه اول، شاید ساختمان همچنان سرپا به نظر برسد. اما از درون، ترکها شروع میشوند. مواد افیونی و مخدر، همان ضربات تیشه بر تیرکِ اصلی سلامت جسم و رواناند. ممکن است ماهها، ساختمان ظاهرش را حفظ کند، اما روزی خواهد رسید که با کوچکترین تکان، کل آن فرومیریزد.
پزشکی مدرن میگوید: تنها راهِ نجات، «زمینگذاشتن تیشه» است؛ پیش از آنکه حتی یک ترک کوچک بر ستونهای زندگیتان بنشیند. بدن شما، این شاهکار بیبدیل خلقت، ارزش مهمانیِ زهر را ندارد. سلامت، تنها ثروتی است که با فروختنش نمیتوان دوباره خریدش.
