افشین مقصودی
حدود چهل روز از نخستین حمله مستقیم ایالات متحده آمریکا و اسرائیل به اهدافی در قلب ایران، از جمله تهران، میگذرد. با وجود گذشت این مدت، هنوز نمیتوان با قطعیت از پیروز نهایی این تقابل سخن گفت.
با این حال، دونالد ترامپ در چندین نوبت مدعی شده است که ایالات متحده تا اینجای جنگ پیروز میدان بوده است. اما در عرصه تحلیلهای راهبردی، ادعاها به تنهایی تعیینکننده نیستند؛ آنچه اهمیت دارد واقعیتهای میدانی، پیامدهای ژئوپلیتیکی و هزینههایی است که هر طرف متحمل شده است.
ایالات متحده و اسرائیل که خود را در زمره قدرتمندترین بازیگران نظامی جهان میدانند، در میانه روند مذاکرات با ایران به شکلی ناگهانی دست به حمله زدند. به نظر میرسد طراحان این عملیات تصور میکردند که با یک ضربه برقآسا میتوانند طی چند روز ساختار نظامی و فرماندهی ایران را فلج کنند، فرماندهان ارشد را ترور نمایند و با ایجاد شوک امنیتی، زمینه بروز ناآرامیهای داخلی را فراهم سازند؛ سناریویی که در نهایت به فروپاشی سریع نظام سیاسی ایران منتهی شود. اما واقعیت میدان جنگ نشان داد که این محاسبه بیش از حد خوشبینانه بوده است.
برای درک بهتر شرایط امروز، باید به روند تحولات سالهای اخیر توجه کرد. ایالات متحده و اسرائیل طی مدتها تلاش کردند شبکههای همپیمان منطقهای ایران در لبنان، سوریه، عراق و یمن را تضعیف کنند تا مسیر فشار مستقیم بر ایران هموارتر شود. این اقدامات در واقع بخشی از یک استراتژی بلندمدت برای محدودسازی قدرت منطقهای تهران بود.
در خردادماه ۱۴۰۴، اسرائیل با حمایت مستقیم ایالات متحده حملهای را علیه ایران آغاز کرد که به یک درگیری ۱۲ روزه انجامید. در پایان این جنگ کوتاه، هر دو طرف روایت خود از پیروزی را مطرح کردند.
واشینگتن اعلام کرد که بخشهایی از زیرساختهای هستهای ایران را تخریب کرده و تعدادی از فرماندهان ارشد را هدف قرار داده است. در مقابل، تهران تأکید کرد که خسارات وارد شده محدود بوده و در پاسخ به این حمله، با اجرای عملیات «وعده صادق» صدها موشک هدایتشونده را به سمت خاک اسرائیل شلیک کرده است؛ حملهای که بنا بر گزارشها توانست از بخشی از سامانههای پدافندی چندلایه اسرائیل عبور کرده و به اهدافی در داخل این کشور اصابت کند. در نهایت این مرحله از تنش با اعلام آتشبس متوقف شد، اما بذر یک درگیری بزرگتر در منطقه کاشته شد.
در ادامه، تحولات داخلی ایران نیز به پیچیدگی اوضاع افزود. فشارهای اقتصادی و معیشتی باعث شکلگیری اعتراضاتی شد که از بازار تهران آغاز شد و به تدریج به ناآرامیهایی در برخی نقاط کشور انجامید. در جریان این تحولات، مقامات ایرانی بارها از نقشآفرینی بازیگران خارجی سخن گفتند. این ناآرامیها متأسفانه تلفات انسانی در میان شهروندان و نیروهای انتظامی به همراه داشت.
پس از فروکش کردن نسبی این بحران داخلی، ایالات متحده با شعار «حمایت از مردم ایران» حضور نظامی خود در منطقه را افزایش داد و ناوهای جنگی بیشتری را به خلیج فارس اعزام کرد. همزمان، تهران و واشینگتن از طریق میانجیگری چند کشور بار دیگر وارد گفتوگوهایی غیرمستقیم شدند. اما در میانه همین روند دیپلماتیک، حمله ناگهانی آمریکا و اسرائیل به تهران آغاز شد و عملاً جنگی جدید در منطقه کلید خورد.
پیش از این، ایران هشدار داده بود که در صورت وقوع جنگ مستقیم، تمامی زیرساختها و پایگاههای نظامی آمریکا در منطقه را در تیررس قرار خواهد داد و در صورت لزوم تنگه هرمز را مسدود میکند. با آغاز حملات، ایران نیز سامانههای موشکی خود را فعال کرد و موجی از حملات را علیه اهدافی در خاک اسرائیل و برخی پایگاههای نظامی آمریکا در منطقه به اجرا گذاشت.
اکنون و پس از گذشت نزدیک به چهل روز از این جنگ، هیچ نشانهای از عقبنشینی طرفین دیده نمیشود. برای تحلیل وضعیت، بررسی نقاط قوت و ضعف هر دو جبهه ضروری است.
ایالات متحده و اسرائیل بدون تردید از پیشرفتهترین تجهیزات نظامی جهان برخوردارند؛ جنگندههای نسل جدید، بمبافکنهای رادارگریز، سامانههای پدافندی پیچیده و شبکه گستردهای از پایگاههای نظامی در منطقه خلیج فارس. این تواناییها به آنها امکان میدهد عملیاتهای دقیق و گستردهای را اجرا کنند.
اما در مقابل، برخی از مهمترین محاسبات اولیه آنها با واقعیت میدان همخوانی نداشت. نخست آنکه انتظار داشتند اروپا و اعضای ناتو با قدرت وارد میدان شوند؛ امری که عملاً رخ نداد و بسیاری از این کشورها از همراهی مستقیم خودداری کردند. دوم آنکه تصور میکردند شبکههای منطقهای همسو با ایران عملاً از بین رفتهاند، در حالی که نشانههایی از فعال بودن آنها در چندین جبهه مشاهده شد. سوم آنکه انتظار داشتند جامعه ایران در مدت کوتاهی دچار آشوب فراگیر شود، اما چنین سناریویی به شکل مورد انتظار آنها محقق نشد.
از سوی دیگر، توان موشکی ایران نیز ظاهراً بیش از آن چیزی بود که برخی محافل غربی پیشبینی کرده بودند. موشکهای بالستیک پیشرفته، از جمله نسلهای جدید موشکهای دوربرد و موشکهایی مانند خیبرشکن، نشان دادند که میتوانند تهدیدی جدی برای زیرساختها و سامانههای دفاعی دشمن باشند. همچنین اتکای بیش از حد آمریکا به ناوهای هواپیمابر و تصور وابستگی ساختار سیاسی ایران به افراد خاص، از جمله محاسباتی بود که در میدان با پیچیدگیهای بیشتری روبهرو شد.
در عین حال، ایران نیز با چالشهایی روبهرو است. بخشی از سامانههای پدافندی این کشور نسبت به فناوریهای غربی قدیمیتر محسوب میشوند و ترور برخی فرماندهان ارشد میتواند در کوتاهمدت بر ساختار فرماندهی تأثیر بگذارد. علاوه بر این، ایران در این درگیری با مجموعهای از قدرتهای نظامی بزرگ روبهرو شده است که فشار چندجانبهای را ایجاد میکند.
با این حال، ایران دارای مزیتهای راهبردی قابل توجهی است که در معادلات جنگ نقش تعیینکننده دارند. تسلط بر تنگه هرمز شاهراه حیاتی انرژی جهان یکی از مهمترین این مزیتهاست. همچنین امکان تأثیرگذاری بر مسیرهای دریایی مهم دیگر از جمله بابالمندب، ظرفیت قابل توجهی برای ایجاد فشار اقتصادی بر رقبای منطقهای و فرامنطقهای فراهم میکند.
از سوی دیگر، دکترین نظامی ایران مبتنی بر جنگ نامتقارن و فرسایشی است؛ الگویی که در آن برتری تکنولوژیک طرف مقابل الزاماً به معنای پیروزی سریع نیست. توان موشکی گسترده، ظرفیتهای سایبری، نفوذ منطقهای و امکان هدف قرار دادن پایگاهها و زیرساختهای حیاتی در سراسر منطقه خلیج فارس، ابزارهایی هستند که میتوانند هزینههای جنگ را برای طرف مقابل به شدت افزایش دهند.
در طول این درگیری، ایالات متحده اقدام به هدف قرار دادن برخی زیرساختهای حیاتی ایران کرده است؛ اقدامی که از نگاه تهران نقض آشکار قوانین بینالمللی محسوب میشود. با این حال، واکنش نهادهای بینالمللی مانند سازمان ملل و برخی نهادهای نظارتی جهانی بسیار محدود و محتاطانه بوده است. در مقابل، ایران نیز با حملات متقابل تلاش کرده است نشان دهد که این جنگ برای طرف مقابل بدون هزینه نخواهد بود.
در عرصه بینالمللی نیز نشانههایی از شکاف در جبهه حامیان آمریکا مشاهده میشود. واشینگتن بارها از اتحادیه اروپا و اعضای ناتو خواسته است به این جنگ بپیوندند، اما بسیاری از این کشورها از ورود مستقیم به درگیری خودداری کردهاند. در همین حال، کشورهای منطقه خلیج فارس نیز در وضعیتی دشوار قرار گرفتهاند؛ زیرا ادامه جنگ میتواند زیرساختهای حیاتی و اقتصاد آنها را به شدت آسیبپذیر کند.
پیامدهای اقتصادی جنگ نیز به سرعت در جهان نمایان شده است. افزایش شدید قیمت نفت، اختلال در مسیرهای حملونقل دریایی و توقف بخش قابل توجهی از تجارت منطقهای، اقتصاد جهانی را با فشار جدی مواجه کرده است. حتی در داخل ایالات متحده نیز بخشی از افکار عمومی و برخی اعضای کنگره نسبت به هزینههای سنگین این جنگ ابراز نگرانی کردهاند.
با کنار هم قرار دادن این عوامل، تصویر جنگ پیچیدهتر از آن چیزی است که در روایتهای رسمی برخی دولتها بیان میشود. اگر هدف اولیه آمریکا و اسرائیل وارد کردن یک ضربه سریع و تعیینکننده به ایران بوده باشد، شواهد موجود نشان میدهد که این هدف دستکم تا این مرحله تحقق نیافته است.
بنابراین پرسش اصلی همچنان پابرجاست: آیا ابرقدرتهایی که انتظار پیروزی سریع داشتند واقعاً به اهداف راهبردی خود رسیدهاند، یا کشوری که دههها تحت فشار شدید تحریمها و تهدیدها قرار داشته، توانسته است با تکیه بر ظرفیتهای داخلی و منطقهای خود موازنه جنگ را به شکلی غیرمنتظره تغییر دهد؟
پاسخ نهایی شاید هنوز روشن نباشد، اما آنچه تا اینجا مشخص است این است که جنگی که قرار بود کوتاه و تعیینکننده باشد، اکنون به نبردی فرسایشی تبدیل شده؛ نبردی که در آن زمان، تابآوری و توانایی تحمیل هزینه به طرف مقابل، بیش از هر عامل دیگری سرنوشت آن را رقم خواهد زد.








