علیرضا محمودی فرد – پسادکترای حرفهای آیندهپژوهی، پژوهشگر و مدرس دانشگاهها
تصور کنید از شما میپرسند: «حاضری چقدر بپردازی تا دریاچهای که هرگز ندیدهای، آلوده نشود؟» شاید بگویید ۵۰ هزار تومان. حالا تصور کنید همان دریاچه، بهطور معجزهآسایی «مال شما» شده باشد و بعد بپرسند: «چقدر میگیری تا اجازه دهی همین دریاچه را آلوده کنند؟» احتمالاً عددی که میگویید، نه ۵۰ هزار تومان، که ۵۰۰ هزار تومان یا حتی «هرگز» خواهد بود.
این شکاف عظیم و حیرتآور، یک کنجکاوی روانشناختی نیست؛ یک سوگیری اقتصادی عمیق به نام «اثر مالکیت» است که در قلب بزرگترین چالشهای سیاستگذاری محیط زیست کمین کرده است.
اثر مالکیت: چرا «داشتن»، ارزش را متحول میکند؟
اثر مالکیت، یکی از نیرومندترین یافتههای اقتصاد رفتاری است که توسط ریچارد تالر، برنده نوبل اقتصاد، مفهومپردازی شد.
این اثر بیان میکند که انسانها برای چیزی که «مالک» آن هستند، ارزشی بهمراتب بیشتر از چیزی قائل میشوند که مالکش نیستند، حتی اگر آن دو چیز کاملاً همارز باشند. به زبان فنی، «تمایل به پذیرش» (WTA) برای چشمپوشی از یک کالا، بهطور سیستماتیک و بسیار بزرگتر از «تمایل به پرداخت» (WTP) برای بهدستآوردن همان کالاست.
در آزمایش کلاسیک تالر، نیمی از دانشجویان یک فنجان قهوه دریافت کردند (مالک شدند) و نیمی دیگر نداشتند. سپس بازاری برای مبادله تشکیل شد. طبق نظریه اقتصاد خرد، باید حدود نیمی از فنجانها دستبهدست میشد.
اما در عمل، دارندگان فنجان، قیمتی تقریباً دو برابر قیمتی که خریداران حاضر به پرداختش بودند، طلب کردند. شکاف WTA/WTP، حدود ۲ برابر بود.
این شکاف، در کالاهای معمولی بازار، بهتدریج با تجربه کاهش مییابد. اما در مورد کالاهای زیستمحیطی، این شکاف نهتنها بسته نمیشود، که به شکافی سهمگین بدل میشود.
وقتی محیط زیست «مال ما» میشود
کالاهای عمومی زیستمحیطی (مانند هوای پاک، یک تالاب، یک گونه جانوری در معرض خطر، یا چشمانداز یک کوهستان) ویژگیهای منحصربهفردی دارند که اثر مالکیت را بهشدت تشدید میکند:
نخست، این کالاها «بازار» ندارند؛ نمیتوان یک تالاب را مثل یک فنجان خرید و فروخت تا قیمت تعادلی پیدا شود. فقدان «قیمت مرجع»، لنگر ذهنی را حذف میکند و فضا را برای بزرگنمایی ارزش مالکیت باز میگذارد.
دوم، مردم برای این کالاها «حقوق اخلاقی» قائل میشوند. ما احساس میکنیم هوای پاک «حق» ماست، نه یک «کالای مصرفی». وقتی حقی «از آنِ ما» تلقی شود، واگذاری آن نه یک معامله اقتصادی، که یک «خیانت اخلاقی» محسوب میشود و قیمت پیشنهادی باید آن خیانت را جبران کند.
سوم، «معمای بیبازگشتی»: بسیاری از تخریبهای زیستمحیطی برگشتناپذیرند. اگر یک گونه منقرض شود، دیگر هرگز بازنمیگردد. این برگشتناپذیری، WTA را تا بینهایت بالا میبرد.
شواهد تجربی: از رودخانهها تا جنگلها
پژوهشهای ارزشگذاری مشروط (Contingent Valuation) که تمایل به پرداخت و تمایل به پذیرش را برای کالاهای زیستمحیطی اندازهگیری میکنند، شکافهای خیرهکنندهای یافتهاند. مطالعهای روی یک رودخانه در آمریکا نشان داد WTA برای پذیرش آلودگی، ۴ تا ۱۵ برابر WTP برای جلوگیری از همان آلودگی است. در ارزیابی خسارت نشت نفت اکسون والدز، شکافها بهقدری بزرگ بود که اقتصاددانان را به چالش کشید.
پژوهشی در کانادا روی یک پارک ملی نشان داد بازدیدکنندگان برای «حفظ» پارک (WTP) عددی متواضعانه پیشنهاد میدهند، اما اگر همین پارک قرار باشد «فروخته و تخریب» شود، برای «چشمپوشی از آن» (WTA) اعدادی نجومی و گاه بینهایت طلب میکنند. در سوئد، مطالعهای روی حفاظت از جنگلهای قدیمی، شکاف WTA/WTP حدود ۵ برابر را نشان داد. در چین، برای حفظ کیفیت هوای پکن، شکاف مشابهی میان «آنچه مردم برای بهبود هوا میپردازند» و «آنچه برای قبول آلودگی بیشتر میخواهند» یافت شد.
پیامدهای سیاستی: کدام معیار درست است؟
این شکاف، سیاستگذار را در دوراهیای دردناک قرار میدهد. برای تحلیل هزینه-فایده یک پروژه عمرانی که یک تالاب را تخریب میکند، باید ارزش تالاب ازدسترفته را با ارزش پروژه مقایسه کرد. آیا باید از WTP استفاده کرد (چقدر مردم میپردازند تا تالاب حفظ شود) یا از WTA (چقدر میخواهند تا راضی به تخریب شوند)؟ انتخاب هر یک، میتواند نتیجه تحلیل را کاملاً معکوس کند.
اقتصاددانان محیط زیست، بهطور سنتی WTP را ترجیح میدهند، چون محافظهکارانهتر و قابل مقایسه با درآمد واقعی است. اما منتقدان میگویند این کار، ارزش واقعی محیط زیست را دستکم میگیرد و به تخریب آن مشروعیت میبخشد.
آنها استدلال میکنند که از آنجا که «مالکیت اولیه» هوای پاک و تالابها در عمل با مردم است (آنها پیش از پروژه، از این منابع بهرهمند بودهاند)، این WTA است که باید مبنا قرار گیرد و تخریب، تنها در صورتی مجاز است که منافع پروژه، آنقدر بزرگ باشد که این WTA نجومی را جبران کند. این رویکرد، عملاً یک «اصل احتیاطی» قدرتمند در خدمت محیط زیست خواهد بود.
درسهایی برای ایران
برای ایران، با چالشهای عظیم زیستمحیطی (خشکشدن تالابها، آلودگی هوا، فرونشست زمین)، این بحث بسیار ملموس است. وقتی از مردم میپرسیم «چقدر میپردازید تا دریاچه ارومیه احیا شود؟» (WTP) یک عدد میشنویم.
اما اگر بپرسیم «چقدر میگیرید تا راضی شوید دریاچه ارومیه برای همیشه خشک شود؟» (WTA)، احتمالاً با خشم، سکوت، یا عددی بینهایت روبهرو میشویم. این شکاف، نه یک خطای آماری، که فریاد «مالکیت روانی» یک ملت بر میراث طبیعیاش است.
پرسش آخر را با هم مرور کنیم: آیا هوای پاک، رودخانهها و کوهستانها «کالاهایی» برای قیمتگذاری و مبادلهاند، یا «حقوقی» که فروش آنها، فروش بخشی از هویت ماست؟ اثر مالکیت به ما میگوید که مردم، ناخودآگاه، دومی را باور دارند. آنها محیط زیست را نه یک «فروشگاه»، که یک «امانت» میدانند و شاید بزرگترین درس برای سیاستگذاران این باشد: پیش از آنکه سراغ مدلهای پیچیده ارزشگذاری بروند، به این شکاف عظیم میان WTP و WTA گوش بسپارند.
این شکاف، زبانی است که اکوسیستمهای خاموش، با آن فریاد میزنند: «ما قیمت نداریم.» و ملتی که این فریاد را بشنود، شاید هرگز راضی به فروش آسمان آبیاش نشود. این، نه فقط یک سوگیری ذهنی، که یک سپر اخلاقی برای حفاظت از زمین است. و وظیفه علم اقتصاد، نه شکستن این سپر، که فهم و احترام به آن است. زیرا در نهایت، چیزهایی که «گرانبهاتر از آنند که فروخته شوند»، دقیقاً همان چیزهایی هستند که زندگی را ارزشمند میکنند و این، شاید حکمت پنهان در دل اثر مالکیت باشد: طبیعت، خانه ماست، نه کالای ما و خانه را نمیفروشند.




