علیرضا محمودی فرد – پسادکترای حرفهای آیندهپژوهی، پژوهشگر و مدرس دانشگاهها
بگذارید داستان را از یک پارادوکسِ دیوانهکننده شروع کنیم: ایران بر روی دریایی از گاز و نفت نشسته، اما زمستانها، مدارس را بهدلیل کمبود گاز تعطیل میکند. تابستانها، قطعی برق، صنعت را فلج میسازد.
ما نه با «کمبود انرژی»، که با «اسرافِ فاجعهبار» و «مدیریتِ وارونه» روبهرو هستیم. گویی ملوانی هستیم بر عرشهی یک نفتکشِ غولپیکر، که از شدت تشنگی در حال مرگ است، اما بهجای نوشیدن از محمولهاش، دیوانهوار بشکهها را سوراخ میکند و در اقیانوس خالیشان میسازد. این، تراژدی انرژی در ایران است؛ تراژدیای که راهحلش نه در حفر چاههای بیشتر، که در یک «انقلاب ذهنی و حکمرانی» نهفته است.
نخستین و عمیقترین زخم، «توهم ارزانی» است. انرژی در ایران، نه یک کالای ارزشمند، که یک «حقِ مسلّمِ رایگان» پنداشته میشود. وقتی قیمت برق و گاز، کسری از هزینهی واقعی تولید آن باشد، مصرفکننده به هیولایی سیریناپذیر بدل میشود.
چرا باید پنجرهی اتاقش را ببندد، درحالیکه گازِ تقریباً مجانی، خانه را چون کورهای داغ نگه داشته و او پنجره را باز میکند تا خنک شود؟ این رفتار، حماقتِ فردی نیست؛ نتیجهی مستقیم «سیاست قیمتگذاریِ فاجعهبار» است. تا وقتی سیگنال قیمت، «فراوانی» را فریاد میزند، فرهنگِ «صرفهجویی» یک شعارِ بیمخاطب باقی میماند.
مدیریت بهینه، با «واقعیسازی تدریجی قیمتها» آغاز میشود. این جراحی اقتصادی، درد دارد، اما دردِ مرگِ تدریجی با نزاریِ انرژی، بسیار کشندهتر است.
اما بیایید از قیمت فراتر رویم. مشکلِ مهلکتر، «بیماریِ هلندیِ ذهنی» است. ما به «فروشِ انرژی خام» معتاد شدهایم. گاز را نه برای خلق ارزش افزوده، که برای سوزاندن در نیروگاههای فرسودهای با راندمان زیر ۳۵ درصد صادر میکنیم. یعنی عملاً داریم با سوزاندن گاز، «انرژی» را به «هیچ» تبدیل میکنیم؛ هم گاز را از بین میبریم و هم هوا را آلوده و مسموم میسازیم و انواع بیماریها بهسمت مردم هجوم میآوردند. راهحل، «جهش بهرهوری» است.
انتقال از فروش گاز به تولید محصولات پتروشیمیِ گرانبها، احداث نیروگاههای سیکل ترکیبی با راندمان بالا، احداث نیروگاههای انرژیهای تجدیدپذیر و عایقبندیِ سراسری ساختمانها. آیا میدانید که با عایقسازی ساختمانهای موجود، میتوان معادل چند فاز پارس جنوبی در مصرف گاز صرفهجویی کرد؟ ما بهجای این کار، همچنان در حال «تولیدِ اتلاف» هستیم.
و حالا میرسیم به فاجعهای که کسی دربارهاش سخن نمیگوید: «ناترازیِ خزنده». در زمستان، مصرف گازِ بخش خانگی چنان اوج میگیرد که گازِ صنایع و نیروگاهها قطع میشود. نتیجه؟ نیروگاهها بهسمت سوزاندن نفتِ کوره و گازوئیل میروند و کلانشهرها در مهلکهی آلودگی هوا غرق میشوند؛ این یعنی یک تصمیمِ نادرست در بخش انرژی، همزمان «اقتصاد» را تعطیل میکند و «سلامت» مردم را نشانه میگیرد؛ برای شکستن این دورِ باطل، باید «مدیریت یکپارچهی انرژی» را حاکم کرد؛ نمیشود وزارت نفت فقط دغدغهی استخراج داشته باشد و وزارت نیرو فقط دغدغهی توزیع. یک اتاق فرماندهی واحد باید در لحظه تصمیم بگیرد که گاز به کدام بخش برود، برق چگونه ذخیره شود و تعرفهها چگونه شناور گردند.
اما برگ برندهی آینده، «انرژیهای تجدیدپذیر» است. ایران با داشتن میانگین ۳۰۰ روز آفتابی در سال، عملاً یک نیروگاه خورشیدیِ طبیعی است. اما سهم انرژی خورشیدی در سبد برق ایران، ناچیز و شرمآور است. چرا؟ چون قیمتِ سرکوبشدهی سوختهای فسیلی، هرگونه سرمایهگذاری در انرژی پاک را از صرفهی اقتصادی میاندازد. تا گاز رایگان در دسترس است، چه کسی سراغ پنل خورشیدی میرود؟ این یک «بنبستِ سیاستی» است.
برای فرار از آن، باید یارانهی پنهان انرژی را که به جیبِ پرمصرفها میریزد، قطع کرد و بهجای آن، مشوقهای مالی سنگین برای نصب پنلهای خورشیدی بر بام خانهها و مزارع روستایی تخصیص داد. تبدیل هر خانه به یک نیروگاه کوچک، نهتنها ناترازی را حل میکند، بلکه ملت را در تولید ثروت شریک میسازد.
نکته مغفولِ دیگر، «تلفات انرژی» است. برق تولیدشده در نیروگاهها، در سفری از میان شبکههای فرسودهی انتقال و توزیع، گویی در حال عبور از یک آبکش است. بخش عظیمی از آن پیش از رسیدن به دست مصرفکننده، به هدر میرود. سرمایهگذاری در بازسازی و هوشمندسازی شبکه، شاید جذابیت افتتاح یک پالایشگاه بزرگ را نداشته باشد، اما بازدهی آن بهمراتب بیشتر است. این یعنی بهجای آنکه برای تولید یک واحد انرژی جدید میلیاردها دلار هزینه کنیم، با کسری از آن پول، از هدررفتِ همان یک واحد جلوگیری کنیم.
و در نهایت، «فرهنگِ مصرف»؛ حلقهی گمشدهی تمام معادلات. نمیتوانیم شبهای سرد را با لباس گرم بگذرانیم و بهجایش ترموستات را روی ۲۸ درجه تنظیم کنیم؟ نمیتوانیم بهجای استفاده از خودروهای تکسرنشینِ پرمصرف، حملونقل عمومی را انتخاب کنیم؟ این تغییر، با بخشنامه ممکن نیست؛ با «آموزش» و «آگاهی» ممکن است.
باید از مدرسه، به کودکان بیاموزیم که انرژی، خونِ جاری در رگهای توسعه است و هدر دادنش، خونریزی از ملت. رسانهها باید قهرمانانِ صرفهجویی را به اندازهی ورزشکاران و هنرپیشهها مشهور کنند.
سخن آخر: مدیریت بهینهی انرژی در ایران، نه یک انتخاب، که تنها راهِ بقاست. تا زمانی که انرژی را ارزان، بیارزش و ابدی میپنداریم، محکوم به خاموشی و ناترازی هستیم. راه نجات، عبور از «توهمِ دارایی» به «خردمندیِ پایایی» است. باید انرژی را نه یک غنیمت بادآورده، که یک امانت بیننسلی بدانیم و آن را با بهرهوریِ حداکثری به آیندگان بسپاریم. این، رسالت تاریخی نسل ماست.








