فواد شیرانی؛ دکتری مدیریت کارآفرینی و آینده پژوهی
برای بیش از سه قرن، حاکمیت یکی از سادهترین مفاهیم سیاست جهانی به نظر میرسید: دولتها یا مستقل بودند یا نبودند.
از زمان صلح وستفالی تا پایان جنگ سرد، قدرت سیاسی عمدتاً با کنترل سرزمین، مرزها و نهادهای ملی تعریف میشد. اما جهان قرن بیستویکم این تعریف را بهآرامی و بیسروصدا فرو ریخته است. امروز، کشورها نه با میزان استقلالشان، بلکه با نحوه مدیریت وابستگیهایشان شناخته میشوند.
برگزیت شاید مهمترین آزمایش معاصر این تحول باشد. خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا با وعده «بازپسگیری کنترل» آغاز شد؛ تلاشی برای بازگرداندن تصمیمگیری ملی در حوزه قانونگذاری، مرزها و سیاست پولی.
سالها بعد، ارزیابیهای مبتنی بر شاخصهای حاکمیتی نشان میدهد لندن واقعاً بخشی از این هدف را محقق کرده است: کنترل ارز، استقلال پولی، زیرساخت دیجیتال مستقل و ظرفیت نظامی قابل اتکا. در معیارهای کلاسیک، بریتانیا حاکمیتی بازیافته را تجربه میکند.
اما نتیجه نهایی داستان پیچیدهتر است. همان کشوری که از ساختار فراملی خارج شد، همچنان به زنجیرههای فناوری جهانی وابسته باقی مانده، ناچار به تنظیم مقررات خود با بزرگترین شریک تجاریاش است و هزینههای اقتصادی قابلتوجهی را تجربه کرده است. استقلال افزایش یافت، اما وابستگی ناپدید نشد؛ تنها شکل آن تغییر کرد.
در سوی دیگر، کشورهایی مانند یونان قرار دارند که مسیر معکوس را پیمودند. باقی ماندن در ساختار اتحادیه اروپا ثبات مالی و دسترسی به بازار مشترک را تضمین کرد، اما بحران بدهی نشان داد که سیاست پولی دیگر ابزار دولت ملی نیست. این مدل، ریسک اقتصادی را کاهش داد اما دامنه انتخاب سیاسی را محدود ساخت.
این دو تجربه ظاهراً متضاد در حقیقت یک واقعیت مشترک را آشکار میکنند: حاکمیت در جهان امروز نه یک وضعیت، بلکه یک طیف است. کشورها میان استقلال و ادغام حرکت نمیکنند؛ بلکه در حال بهینهسازی نسبت میان آن دو هستند.
میتوان این وضعیت را «حاکمیت شبکهای» نامید؛ وضعیتی که در آن قدرت ملی نه از قطع ارتباطات جهانی، بلکه از توانایی طراحی و مدیریت شبکههای وابستگی ناشی میشود. در اقتصاد جهانیِ متکی بر داده، فناوری و زنجیرههای تأمین چندلایه، هیچ کشوری—حتی قدرتمندترین آنها—نمیتواند بهطور کامل خودبسنده باشد. حتی استقلال پولی نیز بدون دسترسی به نظام مالی جهانی معنای عملی محدودی پیدا میکند.
اما مهمترین بُعد این تحول، اقتصادی یا نهادی نیست؛ بلکه اجتماعی است. حاکمیت تنها توانایی دولت برای تصمیمگیری نیست، بلکه میزان آمادگی جامعه برای پذیرش هزینههای آن است. برگزیت نشان داد احساس از دست رفتن کنترل میتواند به نیرویی سیاسی تبدیل شود، حتی اگر هزینه اقتصادی داشته باشد. به همان اندازه، فشارهای اقتصادی میتوانند مشروعیت تصمیمهای حاکمیتی را در داخل کشورها فرسایش دهند، حتی زمانی که استقلال سیاسی حفظ شده است.
از این منظر، حاکمیت در قرن بیستویکم یک قرارداد نانوشته میان دولت و جامعه است: دولت استقلال راهبردی را حفظ میکند و جامعه در برابر، هزینههای ناشی از آن را تحملپذیر مییابد. هرجا این تعادل از بین برود، بحران سیاسی آغاز میشود.
در این چارچوب، وضعیت کنونی ایران نمونهای خاص اما قابلفهم از همین معادله جهانی است. ایران سطح بالایی از استقلال امنیتی و تصمیمگیری ژئوپلیتیک را حفظ کرده، اما همزمان با محدودیتهای شدید در اتصال به شبکه مالی و فناوری جهانی روبهروست. نتیجه، نوعی حاکمیت پرهزینه است: استقلالی که حفظ شده، اما در محیطی عمل میکند که قواعد آن توسط شبکههایی تنظیم میشود که کشور در آنها ادغام کامل ندارد.
به همین دلیل، دوگانه رایج «جنگ یا مذاکره» بیش از آنکه انتخابی ایدئولوژیک باشد، در واقع تلاشی برای بازتنظیم جایگاه کشور در شبکه وابستگیهای جهانی است. مسئله اصلی نه تسلیم یا مقاومت، بلکه طراحی سطحی از اتصال است که در آن استقلال راهبردی حفظ شود و در عین حال فشار اقتصادی به بیثباتی داخلی تبدیل نشود.
تحولات جهانی نیز نشان میدهد قدرتهای موفق دقیقاً همین مسیر میانی را دنبال میکنند. چین وابستگی متقابل را به ابزار قدرت تبدیل کرده، اتحادیه اروپا مفهوم «خودمختاری راهبردی» را مطرح کرده و حتی ایالات متحده نیز با بازگرداندن زنجیرههای تولید، در حال بازتعریف وابستگیهای خود است. رقابت جهانی امروز بر سر استقلال نیست؛ بر سر کنترل معماری وابستگیهاست.
در این میان، بازیگران غیردولتی نقش فزایندهای یافتهاند. شرکتهای فناوری، شبکههای پرداخت، زیرساختهای داده و پلتفرمهای دیجیتال بخشی از کارکردهای سنتی حاکمیت را در اختیار گرفتهاند. دولتها دیگر تنها بازیگران تعیینکننده نیستند؛ آنها مدیران اکوسیستمهایی هستند که بخشی از قدرت در خارج از مرزهای سیاسیشان قرار دارد.
این واقعیت، حاکمیت را به یک فرآیند زمانی تبدیل میکند. استقلال ممکن است در کوتاهمدت هزینه اقتصادی ایجاد کند، اما در بلندمدت اهرم چانهزنی بسازد؛ همانطور که ادغام اقتصادی میتواند رشد ایجاد کند اما در بحرانها محدودیت تصمیمگیری به همراه آورد. کشورها پیوسته میان این دو فاز حرکت میکنند، نه اینکه برای همیشه در یکی باقی بمانند.
بنابراین شاید مهمترین درس تجربههایی مانند برگزیت برای کشورهایی در موقعیت ژئوپلیتیک پیچیده این باشد: استقلال دیگر به معنای فاصله گرفتن از جهان نیست، بلکه به معنای توانایی انتخاب نوع اتصال به آن است. دولتهای موفق نه وابستگی را حذف میکنند و نه استقلال را قربانی؛ آنها وابستگی را طراحی میکنند.
پارادوکس عصر ما همینجاست: کشورها برای حفظ حاکمیت خود ناچارند وارد شبکههای بیشتری شوند اما شبکههایی که قواعد حضور در آنها را خودشان شکل داده باشند.
در جهانی که قدرت از مسیر اتصال جریان مییابد، حاکمیت دیگر مقصدی برای رسیدن نیست؛ مهارتی است برای تنظیم دائمی رابطه با جهانی که هیچ کشوری نمیتواند خارج از آن بایستد.








