ساسان باقرپناه
اقتصاد ایران امروز بیش از آنکه صرفاً با کمبود منابع درگیر باشد، با مسئلهای پیچیدهتر به نام «فرسایش قابلیت پیشبینی» مواجه است. در ادبیات اقتصاد کلان، زمانی که فعالان اقتصادی دیگر نتوانند آینده را برآورد کنند، هزینه نااطمینانی از خودِ کمبود سرمایه خطرناکتر میشود.
در چنین شرایطی، رفتار خانوار، بنگاه و سرمایهگذار تغییر میکند؛ نه به دلیل نبود ظرفیت، بلکه به دلیل ترس از تصمیمگیری در محیطی که قواعد آن مدام تغییر میکند.
در هفتهها و ماههای اخیر، بازارها بیش از آنکه به واقعیتهای تولید واکنش نشان دهند، به نااطمینانی واکنش نشان دادهاند.
افزایش ناگهانی قیمت برخی کالاها، رشد رفتارهای احتیاطی در خرید، احتکار خانگی، خروج سرمایه از فعالیتهای مولد، کاهش افق سرمایهگذاری و رشد معاملات کوتاهمدت، همگی نشانههای اقتصادی جامعهای است که وارد فاز «اقتصاد تدافعی» شده است؛ وضعیتی که در آن، بازیگران اقتصادی به جای توسعه و تولید، صرفاً به دنبال بقا هستند.
در نظریه «انتظارات عقلایی» که توسط رابرت لوکاس مطرح شد، مردم و بنگاهها تصمیمات خود را نه براساس وضعیت امروز، بلکه براساس برداشتشان از آینده اتخاذ میکنند.
به همین دلیل، اگر جامعه تصور کند تصمیمات اقتصادی قابل پیشبینی نیست، حتی سیاستهای درست نیز ممکن است اثرگذاری محدودی داشته باشند. اقتصاد فقط با پول و منابع اداره نمیشود؛ «اعتماد» نیز یکی از مهمترین سرمایههای اقتصادی است.
از سوی دیگر، در مدلهای اقتصاد رفتاری، احساس ناامنی اقتصادی میتواند منجر به رفتارهای هیجانی در بازار شود. افزایش تقاضای غیرمنطقی، تبدیل سریع داراییها، احتکار کالا، کاهش مصرف بلندمدت و حتی مهاجرت سرمایه انسانی، بخشی از واکنش طبیعی اقتصاد به نااطمینانی است. این همان نقطهای است که بحران اقتصادی آرامآرام به مسئلهای اجتماعی تبدیل میشود.
اما چرا بیت مولانا امروز چنین معنا پیدا میکند؟ زیرا بسیاری از اقتصاددانان توسعه معتقدند اصلاحات بزرگ معمولاً در دل بحرانها متولد میشوند. کشورهایی مانند ترکیه، کره جنوبی و حتی برخی اقتصادهای آمریکای لاتین، بخش مهمی از اصلاحات ساختاری خود را پس از دورههای تورمی، بحران ارزی یا رکودهای سنگین آغاز کردند.
در ادبیات اقتصادی، به این وضعیت «پنجره اصلاحات» گفته میشود؛ زمانی که بحران، ضرورت تغییر را آشکار میکند.
امروز نیز اقتصاد ایران همچنان از ظرفیتهای مهمی برخوردار است؛ از موقعیت ژئواکونومیک منطقهای گرفته تا نیروی انسانی متخصص، بازار داخلی، زیرساختهای صنعتی و ظرفیت تجارت منطقهای. اما مشکل اصلی آنجاست که هزینه فعالیت اقتصادی روزبهروز بیشتر به «هزینه تصمیمگیری در شرایط مبهم» تبدیل شده است.
تولیدکننده نمیداند قیمت انرژی، مواد اولیه یا مالیات در ماههای آینده چگونه خواهد بود. واردکننده نسبت به فرآیند تخصیص ارز، ثبت سفارش و حملونقل اطمینان ندارد. سرمایهگذار نیز نمیداند آیا تصمیم امروز او چند ماه بعد همچنان توجیه اقتصادی خواهد داشت یا خیر.
در چنین فضایی، حتی سرمایه نیز محتاط میشود. در نظریههای سرمایهگذاری، زمانی که نااطمینانی افزایش پیدا کند، سرمایهگذار تصمیمات خود را به تعویق میاندازد؛ پدیدهای که اقتصاددانان آن را «ارزش انتظار» مینامند. یعنی گاهی فعال اقتصادی ترجیح میدهد هیچ تصمیمی نگیرد، چون هزینه اشتباه در فضای مبهم بسیار بالاست. نتیجه این وضعیت، کاهش تولید، افت اشتغال و تشدید فشار معیشتی خواهد بود.
مسئله مهم دیگر، تغییر تدریجی فرهنگ اقتصادی جامعه است. وقتی مردم به جای برنامهریزی بلندمدت، صرفاً بر بقا تمرکز کنند، اقتصاد وارد چرخه فرسایشی میشود. کاهش سرمایهگذاری در آموزش، تعویق ازدواج، افت کارآفرینی و خروج سرمایه انسانی، همگی پیامدهای اقتصادیِ کاهش امید به آیندهاند.
این همان نقطهای است که اقتصاد دیگر فقط مسئله پول نیست؛ مسئله اعتماد اجتماعی و احساس امنیت روانی جامعه است.
راهحل این وضعیت الزاماً پیچیده نیست، اما نیازمند تصمیمات سخت و شفاف است. اقتصاد بیش از هر چیز به ثبات در سیاستگذاری، کاهش تصمیمات ناگهانی، سادهسازی مقررات، تقویت بخش خصوصی مولد و بازگرداندن قابلیت پیشبینی نیاز دارد. در بسیاری از موارد، کاهش ابهام میتواند اثری بیشتر از تزریق منابع مالی داشته باشد.
مولانا از «گنج در دل ویرانی» سخن میگوید؛ شاید امروز این گنج، همان فرصت اصلاح ساختارها، بازسازی اعتماد عمومی و حرکت به سمت اقتصادی قابل پیشبینیتر باشد. زیرا اقتصادها معمولاً نه از کمبود ظرفیت، بلکه از تداوم نااطمینانی فرسوده میشوند.







