بازگشت به خویشتن؛ گمشده انسان امروز

«هر کسی کو دور ماند از اصل خویش؛ باز جوید روزگار وصل خویش»
مولانا این بیت را در آغاز مثنوی معنوی و در ادامه نینامه آورده است؛ جایی که سخن از جدایی نی از نیستان و درد فراق آغاز میشود.
این بیت کوتاه، یکی از عمیقترین سخنان مولانا درباره انسان است. «اصل» در نگاه مولانا تنها به معنای محل تولد یا گذشته انسان نیست؛ بلکه میتواند نمادی از حقیقت، هویت، ارزشها و سرچشمه معنوی وجود آدمی باشد.
انسانی که از اصل خویش فاصله میگیرد، دیر یا زود احساس میکند چیزی در زندگی او گم شده است؛ حتی اگر از امکانات مادی و موفقیت اجتماعی برخوردار باشد.
یکی از مهمترین مسائل انسان امروز همین فاصله گرفتن از خویشتن است. انسان معاصر بیش از هر زمان دیگری با دیگران ارتباط دارد، اما گاهی از خودش دورتر شده است.
شبکههای اجتماعی، رقابت برای دیدهشدن، مقایسه دائمی زندگی خود با دیگران و تلاش برای ساختن تصویری مطلوب از خویش، ممکن است میان «آنچه هست» و «آنچه میخواهد نشان دهد» فاصلهای عمیق ایجاد کند.
مولانا راه رهایی را در بازگشت میبیند. «باز جستن روزگار وصل» یعنی انسان دوباره با حقیقت خویش ارتباط برقرار کند؛ ارزشهای فراموششده را بشناسد، از زندگی تقلیدی فاصله بگیرد و از خود بپرسد واقعاً چه میخواهد و برای چه زندگی میکند.
این پیام را میتوان در زندگی اجتماعی نیز معنا کرد. جامعهای که از ریشههای اخلاقی، فرهنگی و انسانی خود فاصله بگیرد، ممکن است از نظر ظاهری پیشرفت کند، اما در درون با بحران معنا روبهرو شود.
توسعه بدون اخلاق، فناوری بدون مسئولیت و پیشرفت بدون توجه به کرامت انسان، الزاماً به خوشبختی منتهی نمیشود.
بیت مولانا در روزگار ما بیش از آنکه دعوتی برای بازگشت به گذشته باشد، دعوتی برای بازشناسی خویشتن است. بازگشت به اصل، به معنای فرار از جهان جدید نیست؛ بلکه یعنی در میان هیاهوی جهان جدید، خود واقعیمان را گم نکنیم.
شاید انسان امروز بیش از هر چیز به همین بازگشت نیاز دارد؛ بازگشت از نمایش به حقیقت، از تقلید به انتخاب و از فراموشی خویشتن به شناخت دوباره انسان.
