قطعیِ قطعِ رابطه؛ چرا مسئول و شهروند همدیگر را نمیفهمند؟
علیرضا محمودی فرد – پسادکترای حرفهای آیندهپژوهی، پژوهشگر و مدرس دانشگاهها
تصور کنید شهری دارید با هزاران خیابان و میدان، اما هیچ تابلوی راهنمایی در آن نصب نشده است؛ راننده مقصد خود را میداند، اما نمیتواند درست برسد و عابر هم نمیفهمد چرا هر لحظه ممکن است ماشینی از کوچهای بیرون بزند؛ چنین شهری نه آرامش دارد و نه اعتماد؛ ایران امروز، در سیاست، شهری بیتابلوست؛ شهری که مسئولانش بیوقفه از خدمت میگویند و مردم از خستگی؛ ریشهی این شکاف عمیق، دشمنی یا توطئه نیست؛ چیزی سادهتر و درمانپذیرتر است: نبود شفافیت.
شفافیت یعنی اطلاعات درست، بهموقع و قابلرصد؛ یعنی من بهعنوان یک شهروند بدانم نمایندهی مجلس چه رأیی داده، مسئول ارشد یک پروژه چه دستمزدی گرفته و طرحی که مالیات من را خرج کرده به کدام نتیجه رسیده است؛ در غیاب این دانش، ذهن انسان خلأ را با بدترین احتمالها پر میکند؛ این یک قاعدهی روانشناسی اجتماعی کلی است: وقتی نمیبینیم، بدگمان میشویم؛ این درمورد همه صادق است.
در ایران، این قاعده در سطح ملی به فاجعهای ادراکی تبدیل شده است؛ مردم آمار تورم را میبینند، اما صورتحسابهای بودجهی مناطق نفتخیز را نه؛ مردم از فساد سخن میگویند، اما گزارش سالانهی دارایی مقامات، بهصورت عمومی منتشر نمیشود؛ نتیجه؟ ذهن شهروند، پل میان «من» و «ما» را تخریب میکند؛ مسئول فکر میکند زحمت میکشد؛ مردم حس میکنند پشت صحنه چیز دیگری میگذرد.
این شکاف نه با شعار، که با سازوکارهای کوچک و قابلاندازهگیری پر میشود. تجربهی کشورهای موفق در حوزهی حکمرانی (از استونی تا نیوزیلند) نشان میدهد که شفافیت سه گام ساده دارد: اول، انتشار خامِ دادهها (نه گزارشهای دستکاریشده)؛ دوم، ترجمهی آن دادهها به زبان رسانهایِ عمومی (اینفوگرافی، میزهای خبری تعاملی، گزارشهای ویدئویی کوتاه، اسلایدهای واضح، پوسترهای شفاف و …)؛ سوم، بستن حلقهی بازخورد: یعنی مسئولان در برابر آنچه منتشر کردهاند، پاسخگو باشند؛ در غیر این صورت، شفافیت بیپاسخگویی، فقط شکنجهی آمارخوانی است.
یکی از نوآورانهترین راهکارهای عملی، ایجاد «رزومهی عمومی لحظهای» برای هر تصمیمساز کشوری است؛ همانطور که یک خبرنگار نمیتواند بدون ذکر منبع مطلب بنویسد، یک مدیر وزارتخانه هم باید متنی را که امضا کرده، جلسهای که در آن رأی داده، یا استثنایی که برای یک قرارداد قائل شده، بهصورت برخط در سامانهای همگانی ثبت کند؛ نه برای فضولی، که برای این که بدانیم او نمایندهی خواست ماست، نه فرمانروایی فراتر از ما؛ این «رزومهی سیاسی» هزینهی اعتماد را برای هر دو طرف کاهش میدهد: مردم با خیال راحتتری تخمین میزنند و مسئولان با انگیزهی بیشتری کارنامهی خوب میسازند.
اما شفافیت بدون فرهنگ آن، صرفاً انبوهی از فایلِ پیدیاف است؛ رسانههای علمی و روزنامهها در این میان نقش ناجی را دارند: نه فقط بهعنوان منتشرکننده، که بهعنوان مترجم. روزنامهنگار دادهمحور، کسی است که عدد «۱۵۰۰ میلیارد تومان هزینهشده» را به داستانی تبدیل میکند بهنام «۱۵۰۰ میلیارد کجا رفت؟ هر سد چند ماه زودتر افتتاح میشد؟»؛ در چنین فضایی، مسئول ناگزیر است جواب بدهد و مردم ناگزیر از خیالبافی دربارهی پشتپرده.
مخالفت با شفافیت معمولاً دو ریشه دارد: ترس از اشتباه دیده شدن و عادت به قدرت بدون نظارت. جالب اینجاست که شفافیت دشمن خوب عمل کردن نیست؛ دشمن پنهانکاری است؛ در ایرانِ امروز، بخش بزرگی از شکاف «مردم – مسئولین» معلول یک باور غلط است: اینکه «مردم تحمل شنیدن حقیقت را ندارند». در حالیکه تجربهی اعتراضات سالهای اخیر نشان داده مردم نه از مشکلات، که از «ادعای حل مشکل در حالی که مشکل باقی است»، خسته شدهاند. درتمامی کشورهای جهان، شفافیت وجود دارد؛ حتی دونالد ترامپ با تمام تکبرش خود را موظف به پاسخگویی میداند. خود واژهی «مسئول»، مشخص میکند که مسئول کسی است که مورد سوال واقع میشود و باید پاسخگو باشد.
پس نسخه این است: یک قانون یکصفحهای تصویب کنیم با عنوان «حق دسترسی شهروندی به دادههای هزینهکرد و تصمیمگیری». نه بخشنامه، نه آئیننامهی چندجلدی؛ همان مدل «مادهی واحد» که همه بفهمند: هر مسئول موظف است خامِ کارنامهی اجرایی خود را هر ماه در نشریهی الکترونیک اختصاصیاش منتشر کند؛ آن وقت رسانهها، استادان و حتی روزنامهنگاران تازهکار، شروع به تحلیل میکنند. اعتماد تولید نمیشود، بازسازی میشود و شهروند میفهمد که قطعیِ قطع رابطه، نه یک توطئه، که نتیجهی سالها نداشتن تابلوی راهنما بوده است.
در شهری با هزار تابلو، شاید باز هم تصادف رخ دهد، اما کسی نمیگوید «همه قصد دارند گمم کنند»؛ کافی است مسئولان نخستین تابلو را خودشان نصب کنند؛ آن تابلو، ترس نیست؛ آن تابلو، صورتوضعیت درست و خام یک خدمتگزار به مردم است؛ بقیهی ماجرا، مهارت رسانهایِ روایت همین حقیقت ساده است.






