وقتی قطار از ریل درآمد، مقصد را مقصر ندانیم…!
علیرضا محمودی فرد – پسادکترای حرفهای آیندهپژوهی، پژوهشگر و مدرس دانشگاهها
بگذارید داستان را از یک تراژدی خاموش در راهروهای سازمانها شروع کنیم؛ هر صبح، کارمندانی را میبینیم که با تقویمهای شلوغ و فهرستهای بلندِ کارهای روزانه، از این اتاق به آن اتاق میدوند؛ پایان سال که میرسد، همه خستهاند، گزارشها پُر از اعداد و نمودارهای رنگارنگ است، اما سوال بیپاسخ اینجاست: «آیا واقعاً به جایی که میخواستیم رسیدیم؟» این همان لحظهی تلخِ کشفِ گمشدگی است؛ ما سخت کار کردهایم، اما شاید در مسیری اشتباه؛ اینجاست که «مدیریت مبتنیبر هدف» همچون فانوسی در مه، راه را از بیراهه جدا میکند؛ اما پرسش اصلی این است: چرا این مفهومِ بهظاهر ساده، اینهمه شکست خورده و ما چگونه میتوانیم آن را از یک شعار زیبا روی کاغذ، به خونِ جاری در رگهای سازمان تبدیل کنیم؟
جهان ما گرفتارِ طاعونِ «فعالیتِ بدون هدف» است؛ بسیاری از مدیران، «حرکت» را با «پیشرفت» و «تقلا» را با «تولید ارزش» اشتباه میگیرند؛ آنها بهاشتباه تصور میکنند اگر تقویم سازمان مملو از جلسه باشد و ایمیلها در نیمهشب ارسال شوند، حتماً به قله نزدیک میشویم؛ مدیریت مبتنیبر هدف، علیه این توهم عصیان میکند. این شیوه میگوید: بهجای آنکه به من بگویی «چقدر خوب پارو میزنی»، به من نشان بده قایق به کدام ساحل پهلو خواهد گرفت؛ این یک تغییر پارادایم از «ورودیمحوری» به «خروجیمحوری» است؛ در این نگاه، دیگر صرفِ زحمتکشیدن پاداش نیست؛ «خلق نتیجهی دقیق و سنجشپذیر» ملاک است.
نخستین و عمیقترین مزیت این رویکرد، «شفافیتِ رهاییبخش» است؛ تصور کنید سازمانی را که در آن، از نگهبان دمِ در تا معاون ارشد، دقیقاً میدانند پیروزی در پایان فصل چه شکلی است؛ این شفافیت، غبار سیاستبازی و پنهانکاری را میزداید؛ دیگر کسی نمیتواند پشتِ کوهی از گزارشهای بیربط پنهان شود. مزیت دوم، «آزادیِ خلاقانه» در بندِ هدف است؛ وقتی رهبری سازمان میگوید «قله، آن نقطهی مشخص است»، اما «مسیر رسیدن به آن را به نبوغ تو میسپارم»، ناگهان از دلِ کارمندی که سالها چون رباتی پشت میز نشسته بود، نوآوری میجوشد؛ اینجا مدیریت مبتنیبر هدف، دموکراسیِ اجرا را جایگزین دیکتاتوریِ دستورالعمل میکند.
اما برسیم به زخمِ کهنهی این استراتژی؛ چرا اینقدر شکست میخورد؟ بزرگترین اشتباه، تبدیل «اهداف» به «فهرست خریدهای غیرممکن» است؛ وقتی مدیریت ارشد، بدون گفتوگو با میدان، اهدافی را حک میکند که نه با منابع میخواند و نه با واقعیتهای بازار، عملاً پروندهی شکست را امضا کرده است. نکتهی اجرایی اول این است: «هدف باید فرزندِ دیالوگ میان سقف آرزوها و کفِ واقعیتها باشد»؛ اگر کارمند در فرآیند طراحی هدف حس مالکیت نکند، آن هدف برایش یک تکلیفِ تحمیلی بیش نیست. نکتهی اجرایی دوم، مرگآور بودنِ «جزئینگریِ بیش از حد» است؛ برخی مدیران چنان در تار عنکبوتِ شاخصهای ریز و درشت گرفتار میشوند، که فراموش میکنند هدف، بهبود کسبوکار است، نه تغذیهی داشبوردهای مدیریتی؛ هرچه شاخصها سادهتر، انسانیتر و متمرکزتر بر نقاط اهرمی باشند، احتمال موفقیت بیشتر است. نکتهی اجرایی سوم و شاید مغفولماندهترین آنها، ضرورت «پذیرش شکستهای شرافتمندانه» است؛ نظامِ مدیریت مبتنیبر هدف، اگر قرار است نوآوری بیافریند، باید امنیت روانی برای آزمون و خطا فراهم کند؛ سازمانی که در آن، رسیدن به یک هدف بلندپروازانه با نمرهی ۷۰ درصد، جشن گرفته شود و تحقیر نشود، میتواند مرزهای غیرممکن را جابهجا کند؛ اما اگر هر انحرافی از عدد، به اعدام شغلی ختم شود، کارمندان بهسرعت یاد میگیرند اهداف را آنقدر کوچک و حقیر تعیین کنند که رسیدن به آنها تضمین شده باشد؛ این میشود سرطانِ «میانمایگی سازمانی».
و اما تلهی کشندهی آخر: بیتوجهی به «ریتم بازبینی». اهداف، الواح مقدسِ موزهای نیستند که سالی یکبار خاکشان را بتکانیم؛ محیط اقتصادی امروز یک موجود زنده و متغیر است؛ اصرار بر یک هدف دو ساله، در حالی که بازار زیر و رو شده، دیوانگی محض است؛ آیینِ اجرایی صحیح، نشستهای کوتاهِ ماهانه است با یک پرسش ساده: «آیا این هدف هنوز هم ارزشِ جنگیدن دارد؟» اگر پاسخ منفی بود، شجاعت کنار گذاشتن و جایگزینی هدف را باید در فرهنگ سازمان نهادینه کرد.
سخن آخر را با استعارهای به یادماندنی بگوییم؛ سازمانها مانند باغهای انگورند؛ مدیریت مبتنیبر هدف، آن قیمِ باغبانی نیست که پایش در گل مانده و غرق در هرس شاخههای بیثمر است؛ بلکه او دانایِ رز است که در آغاز فصل، با انگشت اشارهاش بالاترین نقطهی داربست را نشان میدهد و میگوید: «آنجا، همانجایی که خورشید بوسه میزند، جای خوشهی ماست»؛ سپس شلنگ را در خاک میگذارد و اجازه میدهد تاک، خودش هنرِ پیچیدن بهسوی نور را کشف کند. بیاییم بهجای سختکار بودن، هوشمندانه هدفمند شویم.








