از کوچ تا شیفت اجباری
راضیه حسینی
«شیفت اجباری طبقه متوسط از خودرو به موتورسیکلت.
در تهران، سبک تازهای از جابهجایی شهری شکلگرفته که در آن طبقه متوسط، به دلیل شرایط اقتصادی، ضعف شهر، فرار از ترافیک و ضعف حملونقل عمومی، از موتورسیکلت برای ترددهای روزانه استفاده میکند.»
بعد از آشنایی با واژهی کوچ اجباری به منطقههای پایینتر، حالا با واژه شیفت اجباری هم آشنا شدیم.
طبقه متوسط، که دیگر خیلی هم متوسط نیست، و زیر خط فقری به حساب میآید، مدتهاست در حال شیفت از یک وضعیت به وضعیت دیگر است، در واقع آنقدر شیفت پیدا کرده که عملکرد موردنظر مختل شده است و گاهی برای خودش دو سه مرحله را یکجا شیفت میدهد.
در حال حاضر طبقهی متوسطِ در شرف انقراض، یا شاید منقرض شده، حتی توان نگهداری و تعمیر اموالی که قبلاً خریده بودند را هم ندارند، فقط میتوانند بنشینند دور هم در اینترنت چرخی بزنند و هر چند دقیقه یکبار بگویند: «اوف. اینو ببین چند شده. الان محال بود بتونیم بخریم. شانس آوردیم.»
بعد از حس لذتبخش خرید درست در گذشته، حس خطر و ترس بهسرعت وارد میشود، اینکه حالا چه کنند؟ اگر همان وسیله خراب شود چطور از پس تعمیرش برآیند، اصلاً چه شد که دیگر نمیتوانند حتی قسطی هم همان کالا را بخرند؟ بعدازاین حس، نوبت حس همدلی و درد مشترک است.
این طبقه وقتی میفهمند همگی با هم افتادهاند زیر خط فقر، با هم دیگر نمیتوانند از پس مخارج زندگی خود برآیند، با هم از ماشین به موتور شیفت پیدا کردهاند، و شاید کمی بعد از موتور به دوچرخه و بعد از آن به پیادهروی رویآورند، آرامش تمام وجودشان را فرامیگیرد.
همین درد مشترک باعث میشود تاب بیاورند، میتوانند با خیال راحت به ساکن شدن در طبقهی زیر خط فقر عادت کنند و دیگر مدام به بالا، و جایی که قبلاً بودند نگاه نکنند.
درد مشترک یکی از بهترین حسهای دنیاست. کافی است سر بچرخانی و ببینی همه همین شکلی شدهاند، در خیابان راکبان موتورها از کنار هم میگذرند فقط یک نگاه به هم میاندازند و در چشمان هم میخوانند یک درد دارند، در فروشگاههای مواد غذایی آدمها از کنار سبدهای بزرگ رد میشوند، به متوسط میرسند، کمی مکث میکنند، آن را هم کنار میگذارند و یکی بی چرخ و با دسته پیدا میکنند، در چشمان هم نگاه میکنند، آهی میکشند و حس مشترک را دریافت میکنند. حس شیف شدن به سبدهای کوچکتر و حسرتهای بزرگتر!






