سیبزمینیِ داغ؛ وقتی پول، وبال گردن میشود
علیرضا محمودی فرد – پسادکترای حرفهای آیندهپژوهی، پژوهشگر و مدرس دانشگاهها
در ادبیاتِ اقتصاد، اصطلاحی هست که گرچه ساده بهنظر میرسد، اما عمق یک فاجعهی مالی را در خود نهفته دارد: «سیبزمینیِ داغ (Hot potato)»؛ تصویر آن روشن است؛ شیئی که اگر در دستت بماند، میسوزاند و باید هرچه سریعتر آن را به دستِ دیگری بسپاری؛ حال، اگر این سیبزمینیِ داغ، خودِ پولِ یک کشور باشد، چه اتفاقی میافتد؟ وقتی ریال ایران به چنین سرنوشتی دچار میشود، دیگر سخن از یک نوسان سادهی ارزی نیست؛ سخن از فروپاشی کارکرد پول بهعنوان ذخیرهی ارزش، معیار سنجش و وسیلهی مبادله است.
پول، در اقتصاد مدرن، سه وظیفهی بنیادین دارد: وسیلهی مبادله، معیار سنجش ارزش و ذخیرهی ارزش. وقتی تورم مزمن و انتظارات تورمی فزاینده بهسراغ یک واحد پولی میآید، نخستین وظیفهای که آسیب میبیند، ذخیرهی ارزش است؛ مردم دیگر نمیخواهند ریال را نگه دارند، زیرا میدانند فردا ارزش کمتری خواهد داشت؛ در چنین وضعیتی، ریال به سیبزمینی داغ بدل میشود؛ همه میخواهند آن را سریع به کالا، طلا، خودرو، دلار یا دارایی دیگری تبدیل کنند؛ اما این تبدیل شتابزده، خودش تقاضا برای داراییهای جایگزین را بالا میبرد و مارپیچ تورم را تشدید میکند.
نکتهی مهم آن است که بیارزش شدن ریال، تنها یک پدیدهی پولی نیست؛ یک پدیدهی رفتاری و اجتماعی است؛ وقتی مردم اعتماد خود به پول ملی را از دست میدهند، رفتار اقتصادیشان تغییر میکند؛ پسانداز بهسمت داراییهای غیرمولد میرود، سرمایهگذاری بلندمدت جای خود را به سفتهبازی میدهد و قراردادهای تجاری به ارزهای خارجی گره میخورد؛ در چنین فضایی، سیاستگذارِ پولی هرچه تلاش کند، ابزارهایش کماثر میشود؛ زیرا انتظارات تورمی، خود به موتوری مستقل بدل شدهاند که خارج از کنترل بانک مرکزی میچرخند.
ریشههای این وضعیت را باید در چند لایه جستوجو کرد. نخست، کسریِ بودجهی مزمن و تأمین آن از طریق استقراض از بانک مرکزی یا خلق پول، که بهصورت مستقیم پایهی پولی را گسترش میدهد. دوم، تحریمهای بینالمللی و محدودیتهای دسترسی به نظام مالی جهانی، که توان کشور را در جذب ارز و مدیریت بازار کاهش میدهد. سوم، ضعف ساختاری در بهرهوری، که باعث میشود رشد نقدینگی بهجای تولید، بهسمت قیمتها سرازیر شود و چهارم، نبود لنگر اسمی معتبر، یعنی سیاستگذاری پولی که نتواند انتظارات را مهار کند.
اما پیامدهای این وضعیت، فراتر از اعداد و ارقام است؛ بیارزش شدن ریال، بهصورت مستقیم بر سفرهی مردم اثر میگذارد؛ قدرت خرید حقوقبگیران، بازنشستگان و اقشار آسیبپذیر بهشدت کاهش مییابد؛ طبقهی متوسط بهسمت فقر سقوط میکند و شکاف طبقاتی عمیقتر میشود؛ در سطح روانی، احساس ناامنی و بیثباتی، سرمایهی اجتماعی را فرسوده میکند و امید به آینده را میکاهد؛ حتی کسانی که از تورم سود میبرند، در بلندمدت زیان میبینند؛ زیرا اقتصاد بیثبات، محیطی نامناسب برای هر فعالیت مولد است؛
راهکارِ مقابله با این وضعیت، پیچیده و چندوجهی است. نخستین گام، بازگرداندن انضباط به سیاست مالی است؛ یعنی کاهش کسریِ بودجه، حذف تدریجی یارانههای پنهان و هدفمندسازی حمایتها. گام دوم، استقلال واقعی بانک مرکزی و ممنوعیت تأمین مالی دولت از طریق خلق پول است.
گام سوم، ایجاد لنگر اسمیِ معتبر، چه از طریق هدفگذاری تورمی، چه از طریق نظام ارزیِ مدیریتشده، تا انتظارات عمومی مهار شود. گام چهارم، افزایش بهرهوری و تنوعبخشی به اقتصاد است، تا رشد نقدینگی به تولید و صادرات غیرنفتی هدایت شود.
در کنار این اقدامهای ساختاری، باید به بُعد اعتماد نیز توجه کرد؛ پول، پیش از آنکه یک پدیدهی مادی باشد، یک قرارداد اجتماعی است؛ اگر مردم باور کنند که سیاستگذار توان و ارادهی مهار تورم را دارد، رفتارشان تعدیل میشود؛ اما اگر این باور از دست برود، حتی بهترین سیاستها نیز بیاثر میمانند؛ بنابراین، شفافیت، صداقت در بیان واقعیتها و تعهد عملی به اصلاحات، خود بخشی از راهبرد احیای پول ملی است.
نکتهی نهایی آن است که نجات ریال، تنها یک هدف اقتصادی نیست؛ یک ضرورت ملی است؛ پولی که ارزش خود را از دست بدهد، نه فقط ثروت، که کرامت و اعتماد را نیز با خود میبرد.
سیبزمینی داغ، اگر در دست بماند، میسوزاند؛ اما اگر با خرد، برنامه و ارادهی جمعی مدیریت شود، میتوان آن را سرد کرد و به دست آینده سپرد.
پرسشِ امروز این نیست که آیا ریال بیارزش شده است؛ پرسشِ واقعی این است که آیا ما آمادهایم مسئولیت بازسازی آن را بپذیریم؟





