ساسان باقرپناه
این روزها گاهی یک مدیر صبح با یک قیمت خرید از خانه بیرون میآید و عصر همان روز باید محاسباتش را دوباره انجام دهد.
مشتریای که قرار بود آخر هفته تسویه کند، درخواست مهلت بیشتری میکند. تأمینکننده قیمت تازه میدهد و کالایی که دیروز فروخته شده، امروز با همان پول بهراحتی قابل جایگزینی نیست.
در چنین فضایی، اشتباه مدیریتی دیگر الزاماً همان معنایی را ندارد که در یک اقتصاد باثباتتر دارد.
در شرایط عادی، یک تصمیم اشتباه ممکن است بخشی از سود یک شرکت را کم کند. محصولی خوب نفروشد، یک مشتری بدحساب از آب دربیاید یا سرمایهگذاریای دیرتر از انتظار نتیجه بدهد. شرکت هزینه آن تجربه را میپردازد، درس میگیرد و مسیرش را اصلاح میکند.
اما وقتی حاشیه امن بنگاه کوچک شده، همان اشتباه میتواند بسیار گرانتر تمام شود.
مسئله این نیست که مدیران امروز نباید اشتباه کنند؛ چنین انتظاری نه منطقی است و نه ممکن. مسئله این است که بسیاری از کسبوکارها دیگر مثل گذشته زمان و منابع کافی برای جبران چند اشتباه پشت سر هم ندارند.
یکی از جاهایی که این موضوع بیشتر خودش را نشان میدهد، فروش است.
سالهاست در مدیریت درباره افزایش فروش صحبت میکنیم، اما امروز هر فروشی الزاماً فروش خوب نیست. ممکن است شرکت کالایی را با سود مناسبی بفروشد، اما وصول آن چند ماه طول بکشد. در این فاصله قیمت جایگزینی کالا تغییر کرده، هزینههای شرکت بالا رفته و حقوق و چک و اجاره هم منتظر وصول پول مشتری نماندهاند.
روی کاغذ سود وجود دارد، اما در حساب بانکی پولی برای ادامه کار نیست.
برای همین شاید مدیر امروز باید بعد از سؤال «چقدر سود میکنم؟» بلافاصله سؤال دیگری هم بپرسد: «پولم چه زمانی برمیگردد؟»
گاهی یک فروش با سود کمتر و وصول مطمئنتر، از معاملهای با حاشیه سود بالا و وصول نامعلوم ارزشمندتر است.
موجودی کالا هم همین وضعیت را دارد.
از یک طرف، نگه نداشتن موجودی کافی میتواند باعث شود شرکت در زمان نیاز نتواند کالا یا مواد اولیه را با قیمت مناسب تأمین کند. از طرف دیگر، تبدیل کردن تمام نقدینگی به موجودی هم میتواند شرکت را برای پرداخت تعهدات روزمره گرفتار کند.
پس پاسخ، خرید هیجانی نیست.
مدیر باید بداند کدام کالا برای ادامه فعالیت حیاتی است، کدام موجودی را میتوان سریعتر تأمین کرد و چه بخشی از پول شرکت باید نقد باقی بماند. در این شرایط، انبار دیگر فقط محل نگهداری کالا نیست؛ بخشی از تصمیم نقدینگی شرکت است.
موضوع دیگری که باید جدیتر دیده شود، وابستگی است.
گاهی سالها همهچیز خوب پیش میرود و ما متوجه نمیشویم چقدر به یک مشتری، یک تأمینکننده، یک نیروی کلیدی یا یک مسیر فروش وابسته شدهایم.
تا روزی که همان یک نقطه دچار مشکل میشود.
اگر بخش عمده فروش یک شرکت دست یک مشتری باشد، اگر تنها یک تأمینکننده داشته باشد یا نبودن یک نفر کل فرآیند را متوقف کند، آن شرکت یک «نقطه شکست» دارد.
قرار نیست برای همهچیز چند جایگزین پرهزینه بسازیم، اما برای قسمتهایی که توقفشان میتواند کل کسبوکار را متوقف کند، داشتن راه دوم دیگر تجمل نیست.
در مورد بدهی هم باید محتاطتر شد.
یکی از اشتباههای خطرناک این است که با پول کوتاهمدت، سرمایهگذاری بلندمدت انجام دهیم. اگر اقساط و تعهدات چند ماه دیگر سررسید شوند اما پروژه دو سال دیگر پول ایجاد کند، حتی یک پروژه خوب هم میتواند شرکت را گرفتار کند.
زمان بدهی باید تا حد امکان با زمان ایجاد درآمد هماهنگ باشد.
شاید مهمتر از همه اینها، اندازه تصمیم باشد.
در محیطی که آینده قابل پیشبینیتر است، میشود یک تصمیم بزرگ گرفت و با اطمینان بیشتری پای آن ایستاد. اما در شرایط پرنوسان، تصمیمهای مرحلهای ارزش بیشتری پیدا میکنند.
بهجای اینکه از روز اول تمام سرمایه را وارد یک پروژه کنیم، میشود کوچکتر شروع کرد، بازار را سنجید و بعد توسعه داد.
این ترس از تصمیمگیری نیست؛ حفظ حق تصمیم بعدی است.
مدیر حرفهای کسی نیست که هیچوقت اشتباه نکند. هنر مدیریت این است که یک اشتباه، آنقدر بزرگ نباشد که فرصت اصلاح را از شرکت بگیرد.
برای همین داشتن چند سناریو هم دیگر یک تمرین دانشگاهی نیست.
هر مدیر باید از خودش بپرسد: اگر شرایط تقریباً همینطور ماند چه میکنم؟ اگر بهتر شد کجا توسعه میدهم؟ و اگر سختتر شد، کدام هزینه را کم میکنم و کدام بخش را به هیچوجه نباید از دست بدهم؟
سناریونویسی پیشبینی آینده نیست؛ آماده شدن برای غافلگیر نشدن است.
شاید مدیر امروز بیش از هر زمان دیگری به چند عدد ساده هم نیاز داشته باشد: چقدر پول نقد دارد، چه مقدار مطالباتش سررسید گذشته، در ماههای آینده چه تعهداتی دارد و اگر هیچ فروش تازهای انجام نشود، چند ماه میتواند دوام بیاورد.
اینها شاید سؤالهای سادهای باشند، اما گاهی همین سؤالهای ساده جلوی تصمیمهای بسیار گران را میگیرند.
در اقتصادی که حاشیه امن بسیاری از کسبوکارها کوچکتر شده، مدیریت دیگر فقط هنر پیدا کردن سود بیشتر نیست؛ هنر حفظ امکان ادامه دادن هم هست.
گاهی بهترین تصمیم، پرسودترین تصمیم نیست؛ تصمیمی است که نقدینگی، مشتری، نیروی کلیدی و حق انتخاب فردای شرکت را حفظ کند.
مدیر نمیتواند نرخ ارز را تعیین کند، نمیتواند همه شرایط بیرونی را تغییر دهد و نمیتواند آینده را دقیق پیشبینی کند.
اما هنوز میتواند تصمیم بگیرد چه مقدار ریسک بپذیرد، پول شرکت را کجا نگه دارد، به چه کسی اعتبار بدهد، چقدر بدهکار شود و کدام تصمیم را مرحلهای اجرا کند.
شاید این روزها حق اشتباه کاملاً از بین نرفته باشد؛ اما قیمت اشتباه بالا رفته است.
و در چنین اقتصادی، یکی از مهمترین وظایف مدیر این است که کاری کند حتی اگر اشتباه کرد، هنوز فرصت یک تصمیم درست دیگر برایش باقی مانده باشد.






